|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
مجموعه بی نظیر زبان اشاره، یک پکیج آموزش زبان اشاره برای
خردسالان سنین قبل از 2 یا 3 سالگی است. در این مجموعه سعی شده است با
الهام از زبان اشاره برای ناشنوایان، علائم حرکتی و زبان اشاره را به
خردسالانی که هنوز قادر به تکلم نیستند آموزش داد. با آموزش زبان اشاره به فرزندان بسیار خردسال می توانید بسیاری از منظور ها و نشانه هایی که کودک به شما می دهد را درک کنید. |
||
|
|
|
|
|
آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر
قبل از جواب دادن فکر کن هیچکس را تمسخر مکن نه به راست و نه به دروغ قسم مخور خود برای خود، زن انتخاب کن به ضرر و دشمنی کسی راضی مش تا حدی که می توانی، از مال خود داد و دهش نما کسی را فریب مده تا دردمند نشوی از هرکس و هرچیز مطمئن مباش فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی بیگناه باش تا بیم نداشته باشی سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی راستگو باش تا استقامت داشته باشی متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی دوستدار دین باش تا پاک و راست گردی مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی روح خود را به خشم و کین آلوده مساز هرگز ترشرو و بدخو مباش در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان ندانند اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده دورو و سخن چین مباش و نزدیک دروغگو منشین چالاک باش تا هوشیار باشی سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری با هیچکس و هیچ آیینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب نرسد مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشک پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی ماند |
||
|
|
|
|
|
حکیم طماع قصابی در حال کوبیدن ساطور بر استخوان گوسفند بود که تراشه ای از استخوان پرید گوشه چشمش. ساطور را گذاشت و ران گوشت را برداشت و به نزد طبیب رفت و ران گوشت را به او داد و خواست که چشمش را مداوا کند. طبیب ران گوشت را دید طمع او را برداشت و فکر کرد حالا که یکی به او محتاج شده باید بیشتر از پهلوی او بخورد بنابراین مرهمی روی زخم گذاشت و استخوان را نکشید. زخم موقتا آرام شد. قصاب به خانه رفت . فردا مجددا درد شروع شد به ناچار ران گوشتی برداشت و نزد طبیب رفت. بازهم طبیب ران گوشت را گرفت و همان کار دیروز را کرد تا چند روز به همین منوال گذشت تا یک روز که قصاب به مطب مراجعه کرد طبیب نبود اما شاگرد طبیب در دکان بود قصاب مدتی منتظر شد اما طبیب نیامد. بالاخره موضوع را با شاگرد بیان کرد شاگرد طبیب بعد از معاینه کوتاهی متوجه استخوان شد و با دو ناخن خود استخوان را از لای زخم کشید و مرهم گذاشت و قصاب رفت. بعد از مدتی طبیب آمد از شاگرد پرسید کسی مراجعه نکرد. گفت چرا قصاب باشی آمد طبیب گفت تو چه کردی شاگرد هم موضوع کشیدن استخوان را گفت طبیب دو دستی برسرش زد و گفت: ای نادان آن زخم برای من نان داشت تو چطور استخوان را دیدی نان را ندیدی. گرچه لای زخم بودی استخوان لیک ای جان در کنارش بود نان
|
||
|
|
|
|
|
اسفنديار احمديه ـ از بنيانگذاران انيميشن در ايران ـ در سن 83 سالگي از دنيا رفت. سينا احمديه در گفتوگويي كوتاه با خبرنگار بخش سينمايي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، گفت: پدربعدازظهر امروز ـ 17 بهمن ماه ـ در بيمارستان «سجاد» تهران از دنيا رفت. به گفته وي، اسفنديار احمديه طي سه روز گذشته بر اثر يك بيماري خوني در بيمارستان بستري شد و امروز درگذشت. به گزارش ايسنا، زمان و مكان مراسم خاكسپاري اسفنديار احمديه متعاقبا اعلام ميشود. اسفنديار احمديه متولد 1307 در تهران است كه با گذراندن دوران تحصيل در رشته نقاشي هنرستان كمال الملك، واحد انيميشن وزارت فرهنگ و هنر را در سال 36 پايه گذاري كرده است. وي درسال 1336 اولين انيميشن ايران را با نام "ملانصرالدين" ساخته و از ديگر آثارش مي توان به "مرمصنوعي"، "خوشه گندم"، "اردك جسور"، "رستم و سهراب" و "تولد زال" نام برد. نورالدين زرين كلك ـ از پيشكسوتان انيميشن ـ در مراسم تقديري از احمديه، با بيان اينكه "اسفنديار احمديه" اولين خشت انيميشن را در ايران گذاشته است گفته بود: «بدون آنكه در آن زمان كسي خبر داشته باشد، ايشان كار انيميشن را آغاز كردند و پس از گذشت سالها تازه اين هنر در جامعه مورد توجه قرار گرفت.» ایشان نیم شنوا بودند. به خانواده محترمشان تسلیت می گوییم.
|
||
|
|
|
|
|
داستاني واقعی، کوتاه و آموزنده در روز اول سال تحصيلى، خانم
تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول
به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل
نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در
رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان
دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى
کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود
و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و
او را رفوزه کرد. معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش
آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار
خوبى دارد. "رضايت کامل". ادامه مطلب
ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
کتابخانه حسینیه ارشاد از حدود ۴۰۰ دانش آموز از ۴ منطقه مختلف
تهران دعوت نموده و در این مراسم که از ساعت ۱۰ صبح الی ۱۲ ظهر
برگزار گردد که با تاریخچه و آداب شب یلدا آشنا شوند.
برنامه شامل : برپا کردن کرسی مخصوص شب یلدا "آجیل ، میوه ، دیوان حافظ و ..." توضیحاتی راجع به تاریخچه شب یلدا، قصه گویی ، تعریف لطیفه ، بازی های گروهی و ...
|
||
|
|
|
|
|
داستان کلاغ مردی 85 ساله با پسر تحصیلکرده 45 ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند. ناگهان کلاغی بر روی پنجره شان نشست. پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابامن که همین الان بهتون گفتم : کلاغه بعد از مدت کوتاهی پیرمرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و با همین حالت گفت : کلاغه کلاغ.... پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آنرا بخواند در آن صفحه اینطور نوشته شده بود: امروز پسر کوچکم 3 سال دارد و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم 23 بار نامش را از من پرسید و من 23 بار به او گفتم که نامش کلاغ است هر بار او را عاشقانه بغل می کردم و به او جواب میدادم و به هیچ وجه عصبانی نمیشدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می کردم
|
||
|
|
|
|
|
راه بهشت ------------ مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت گاهي مدتها طول ميكشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند پياده روي درازي بود،تپه بلندي بود آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟" دروازهبان: روز به خير اينجا بهشت است "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم." دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بنوشيد." - اسب و سگم هم تشنهاند. نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است." مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود مسافر گفت: روز بخير مرد با سرش جواب داد - ما خيلي تشنهايم . من، اسبم و سگم مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيد بنوشيد. مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟ - بهشت - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است - آنجا بهشت نيست، دوزخ است مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! " - كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند. (پائولوکوئلیو)
|
||
|
|
|
|
10 سوال که خداوند هرگز از تو نخواهد پرسید
1-خداوند از تونخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود،بلکه از تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی؟ 2- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباس هایی در کمدداشتی ،بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟ 3-خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چندمتر بود، بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر در خانه ات خوش آمد گفتی؟
4- خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی می کردی،بلکه از تو خواهد پرسید چگونه با همسایگانت رفتار کردی؟ 5-خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی، بلکه از تو خواهد پرسید برای چندنفر دوست و رفیق بودی؟ 6- خداوند از تونخواهد پرسید میزان درآمد تو چقدر بود، بلکه از تو خواهد پرسید آیا فقيري را دستگيري نمودی؟ 7-خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه بود، بلکه از تو خواهد پرسید آیا سزاوار آن بودي وآن را به بهترین نحو انجام دادی؟ 8-خداوند از تو نخواهد پرسید که چه اتومبیلی سوار می شدی، بلکه از تو خواهدپرسید که چندنفر را که وسیله نقلیه نداشتند به مقصد رساندی؟ 9-خداوند از تو نخواهد پرسید چرا این قدر طول کشید تا به جست و جوی رستگاری بپردازی، بلکه با مهربانی تو را به جای دروازه های جهنم، به عمارت بهشتیخود خواهد برد.
10-خداوند از تو نخواهد پرسید که چرا این مطلب را برای دوستانت نخواندی،
|
||
|
|
|
|