|
|
|
|
|
تونيو گرچه تونيو با نقص جدي شنوايي متولد شده بود ولي والدينش تا 4 سالگي آنرا تشخيص ندادند. آنها تامدت زيادي فكر مي كردند تونيو كن ذهن يا كله شق است. ظاهرا" تا يك سالگي خوب پيشرفت مي كرد. راه مي رفت و با اشيا بازي مي كرد، بعد خواهرش لوتا به دنيا آمد. وقتي مادر لوتا برايش حرف مي زد يا مي خواند او خيلي بيشتر از تونيو لبخند مي زد و مي خنديد. بنابراين مادر بيشتر براي لوتا حرف مي زد و مي خواند. وقتي لوتا يك ساله شد چند كلمه حرف مي زد، در حاليكه تونيو هنوز حرف نمي زد. يك روز همسايه اي از مادرش پرسيد: تو مطمئني كه او مي شنود؟ مادر جواب داد: بله و با صداي بلند اسم او را برد و تونيو سرش را برگرداند. در سه سالگي تونيو فقط دو سه كلمه مي گفت، در حاليكه لوتاي دو ساله بيش از 200 لغت بلد بود، خواسته هايش را بيان مي كرد، ترانه هاي ساده مي خواند و با خوشحالي با كودكان ديگر بازي مي كرد. تونيو حساس تر بود و اغلب تنها بازي مي كرد. بيشتر اوقات بازي او با كودكان ديگر به دعوا و گريه ختم مي شد. رفتار لوتا بهتر از تونيو بود. وقتي مادرش مي گفت كه كاري را نكند و دليل آن را توضيح مي داد، او مي فهميد و مي پذيرفت. اما اغلب براي فهماندن مطلب به تونيو مجبور بود به او سيلي بزند. يكبار در بازار دهكده ، لوتا موز مي خواست و مادرش براي او خريد. چند لحظه بعد تونيو دزدكي يك انبه برداشت و شروع به خوردن كرد. مادرش او را با سيلي زد و تونيو خودش را روز زمين انداخت و با لگدپراني شروع به گريه و داد و فرياد كرد. وقتي پدرش از ماجراي بازار باخبر شد، با خشم به او نگاه كرد و گفت: كي مي خواهي ياد بگيري كه هر چيز خواستي بگويي؟ توحالا 4 سالت است اماحتي سعي نميكني حرف بزني، احمقي يا تنبلي ؟ تونيو فقط به پدرش نگاه مي كرد و اشك از گونه هايش روان بود. نمي فهميد پدرش چه مي گويد اما نگاه خشمناك او را درك مي كرد. پدرش نرم شد و او را در آغوش گرفت. رفتار تونيو بدتر و بدتر شد. در 4 سالگي مادرش او را پيش يك بهداشتكار برد كه آزمايش كرد و فهميد كه او ناشنوا است. حالا والدين تونيو سعي مي كنند گذشته را جبران كنند. سعي مي كنند با او روشن و آرام و در نور مناسب صبحت كنند و با استفاده از برخي علائم و حركات دست، مطالب را به او بهفمانند. تونيو كمي خوشحالتر است و چند لغتي بيشتر صبحت مي كند اما هنوز در اداي خواسته هايش مشكلات فراواني دارد. |
||
|
|
|
|
|
ساندرا وقتي ساندرا ده ماهه بود برادر ۷ ساله اش ، لينو آزمايش ناشنوايي را ياد گرفت و خواهرش را آزمايش كرد. وقتي پشت سر خواهرش قرار مي گرفت و اسمش را صدا مي زد يا زنگي به صدا درمياورد. ساندرا نه برمي گشت و نه حتي چشم هايش را برهم مي زد. فقط وقتي محكم روي تابه اي مي كوبيد، ساندرا حيرت زده مي شد. او به پدر و مادرش گفت كه به نظرش ساندرا خوب نمي شنود. آنها ساندرا را به يك مركز كوچك توانبخشي بردند. كارمندي او را معاينه كرد وگ فت كه ساندرا نقص جدي شنوايي دارد. بهداشتكار روستايي شرح داد كه خانواده چگونه مي تواند به ساندرا در يادگيري ايجاد ارتباط كمك كنند و نقاشي هاي زيادي از شكل دست كه علائم براي لغات روزمره بود، به ايشان داد. هر بار كه صبحت مي كنيد با علامت دست ها منظور خودتان را نشان دهيد. تمام علائم و حركتهايي را كه در روستاييان متداول است، در اين حركت ها جاي دهيد. به كودكان ديگر هم طرز استفاده از آنها را بياموزيد و از آن يك بازي بسازيد. ابتدا ساندرا چيزي درك نخواهد كرد اما نگاه مي كند و ياد ميگيرد، به مرور خودش آنها را ياد گرفته و استفاده مي كند؟ پدر پرسيد: اگر او به علامت ها عادت كند، باعث عدم ياد گيري حرف زدن نمي شود؟ بهداشتكار گفت : نه ، اگر همزمان صبحت كنيد، مانعي نيست. علامت ها به درك لغات كمك مي كند و حتي او به اين شكل حرف زدن را هم زودتر ياد مي گيرد. اما آموزش حرف زدن از طريق لب خواني سال ها طول مي كشد. اول او نياز دارد كه با استفاده از علائم منظور خود را برساند و ذهن خود را گسترش دهد. خانواده ساندرا حتي در حرف زدن باهم شروع به استفاده از علائم مي كردند. ماهها گذشت اما ساندرا نه حرف مي زد ونه علامتي نشان داد. اما با دقت بيشتري نگاه مي كرد. در سه سالگي ساندرا به شروع نشان دادن علائم كرد. در ۴ سالگي بسياري از چيزها را از طريق علائم مي گفت و مي فهميد حتي چند كلمه را هم لب خواني مي كرد مثل بله ، نه و لينو . اما با علائم بيش از هزار لغت و بسياري از جملات ساده را ادا مي كرد. ساندرا شاد و فعال بود. او رنگ كردن عكسهاي و بازي بيست سئوالي را دوست داشت . لينو نوشتن حرف را به او ياد داد. يك روز از لينو پرسيد كه كي مي تواند به مدرسه برود؟ |
||
|
|
|
|
|
معجزه خنده
پیر مرد هر بار که میخواست اجرت پسرک واکسی کرولال را بدهد، جمله ای را برای خنداندن او بر روی اسکناس می نوشت. این بار هم همین کار را کرد. پسرک با اشتیاق پول را گرفت و جمله ای را که پیرمرد نوشته بود، می خواند. روی اسکناس نوشته شده بود: وقتی خیلی پولدار شدی به پشت این اسکناس نگاه کن. پسر با تعجب و کنجکاوی اسکناس را برگرداند تا به پشت آن نگاه کند. پشت اسکناس نوشته شده بود: کلک ، تو که هنوز پولدار نشدی! پسرک خندید با صدای بلند، هر چند صدای خنده خود را نمی شنید. |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
(مشهد)
در گردهمايي ناشنوايان عنوان شد: |
||