تبليغاتX
ارتباطي
ناشنوا هستم

رستوران ناشنواها

رستوراني در قاهره افتتاح شده است كه همه كاركنان آن ناشنوا هستند.به گزارش شبكه تلويزيوني العربيه اين براي نخستين بار است كه در جهان عرب چنين رستوراني راه‌اندازي شده است. هدف از اين اقدام نيز ادغام ناشنوايان در جامعه و كمك به آنها اعلام شده است.رفتار بسيار خوب و صميمانه كاركنان ناشنواي اين رستوران سبب شده كه يكي از رستوران‌هاي پر مشتري در قاهره باشد و به ويژه مشتريان خارجي از آن استقبال كنند.

+ نوشته شده در  87/02/31ساعت 8:40  توسط شیدا  | 

اولين گردهمايي به مناسبت زنده نگهداشتن يادوخاطره معلمان و شاگردان مدرسه باغچه بان

 در سالروز تولد شادروان جبار باغچه بان

 

كارت دعوت

مدتي در اين فكر بودم كه معلمان قديمي ام را ببينم. اما كجا وچطور؟ كم كم به اين فكر افتادم كه معلمان و شاگردان قديمي را يك روز دورهم جمع كنم آخر اسفند ماه بود پيدا كردن معلمان بعداز 25 سال آن هم بدون هيچ آدرس و تلفني كار سختي بود. به كمك 2 تا از معلمان قديمي ام توانستم بقيه معلمان را پيدا كرده و با آنها تماس بگيرم تعدادي را پيدا نكردم و چند نفر متاسفانه فوت كرده بودند. با پيدا كردن اين تعداد از معلمان اميدوار شدم.  بعداز چند روز فكر كردن و تحقيق به اين نتيجه رسيدم كه 19 ارديبهشت روز تولد جبار باغچه بان روز خوبي مي تواند باشد.  بعداز تعطيلات فروردين كار اصلي را شروع كردم به كمك برادرم كارت طراحي كرديم و آن را چاپ كردم و براي معلمان ، دوستان ناشنوا و ديگران فرستادم حدود 120 نفر را كه شامل معلمان، دوستان ناشنوا ، ساير مهمانان، چند نفر مقامات آموزش و پرورش و جناب آقای دکتر کمالی را دعوت كردم. خوشبختانه سركار خانم ثمينه باغچه بان نيز در آن تاريخ به ايران سفري داشتند كه بسيار برايم حضور ايشان خوشايند بود.

با موافقت جناب آقاي باقري مدير روابط عمومي سازمان آموزش و پرورش استثنايي براي معلمان لوح تقدير آماده شد چند روزي پيگير هدايا شدم و از وزارت ... تعدادي ديوان حافظ براي هديه گرفتم، كيك را سفارش دادم و تدارك پذيرايي مراسم را ديدم. حدود يكماه شديدا" دنبال اين كارها بودم و براي مراسم شوق و ذوق داشتم به معلم ها هم كه زنگ مي زديم خيلي خوشحال مي شدند و من تشويق ميشدم.

احساس من این بود كه بايد دين خود را به استاد جبار باغچه بان كه همه خانواده ام از جمله پدرم، مادرم ، خواهرم، همسرخواهرم، خودم ، همسرم ، برادرم و زن برادرم به نوعي شاگرد ايشان بوده ايم، ادا كنم. استاد جبار باغچه بان حق بزرگي به گردن همه ما دارند.

بلاخره روز 19 ارديبهشت رسيد از ساعت 4 كم كم دوستان و معلمان مي آمدند با شوق و ذوق همديگر را مي بوسيدند و بعضي ها چند دقيقه اي طول مي كشيد تا همديگر را بشناسند و به خاطر بياورند، خاطرات همه زنده شده بود و همه با خوشحالي از احوال هم مي پرسيدند. تماشا مي كردم  واقعا" از ديدنشان بسيار لذت بردم. (متاسفانه چند نفر معلمان به علت بيماري و گرفتاري در مراسم نيامدند و عذرخواهي كردند.)

بعد از يك ساعت برنامه به طور رسمي شروع شد.

برنامه با تلاوت قرآن توسط آقاي كمال سهيلي از شهر اصفهان تشريف آوردند و نيز سرود جمهوري اسلامي توسط گروه پژواك سكوت شروع شد. بعد من به مهمانان خير مقدم گفتم سخنراني كردن برايم سخت بود چون تا بحال سخنراني نكرده بودم و كمي هم ذوق زده بودم بايد از لطف و كمك  آقاي رضا محمودي براي راهنمائيهايشان تشكر كنم كه منو آرام و شروع به سخنراني كردم.

جناب آقاي دكتر كمالي معاونت محترم پيشين توانبخشي بهزيستي و استاد دانشكده علوم توانبخشي با تشريف فرمايي و سخنان خود ما را خوشحال و سرافراز كردند.

پدرم ، آقاي شهيدي ناظم درمدرسه باغچه بان بودند از خاطرات خود گفتند.

چند سرود مختلف توسط گروه پژواك سكوت اجرا شد

در بين برنامه سركار خانم ثمينه باغچه بان تشريف آوردند و بازهمه خوشحال شروع به سلام و احوالپرسي كردند .

من به ايشان خير مقدم و همچنين عرض تسليت و تاسف از بابت فوت آقاي ثمين باغچه بان گفتم و براي گرامي داشتن ياد ايشان همه يك دقيقه سكوت كردند.

سركار خانم ثمينه باغچه بان هم براي ما سخنراني كردند و كيكي كه به مناسبت سالروز تولد استاد جبار باغچه بان تهيه كرده بودم را بريدند.

هدايا و لوح هاي تقدير به معلمان اهدا شد.

جناب آقاي باقري مدير روابط عمومي سازمان آموزش و پرورش استثنايي  با تشريف فرمايي خود ما را خوشحال و براي ما سخنراني كردند.

بعد از برنامه و پذيرايي از مهمانان همه در حياط مدرسه باغچه بان شروع كردند به صحبت كردن و عكس دسته جمعي گرفتن حدود يك ساعتي همه در حياط بودند. تا ساعت 20:30 بعدازظهر اين برنامه با خوشي و شاد به پايان رسيد.

 

مي خواستم از همه كساني كه مرا براي تهيه اين برنامه ياري كردند تشكر كنم. برنامه من وابسته به هيچ سازمان و نهاد يا گروهي نبود ايده خودم و مسئوليت بر عهده ام بود.

 

عكسهاي به زودي مي زارم اينجا

+ نوشته شده در  87/02/28ساعت 11:25  توسط شیدا  | 

... ناگهان
چقدر زود دير مي‌شود .


امروز خبر در گذشت با تاسف بار مرحوم مهندس محمد سعیدی رئیس (پیشین) کانون ناشنوایان مشهد  را شنيدم با تسليت به همسر ، فرزند ، بستگان ،فاميل و دوستان او ،براي مرحوم از خداوند باريتعالي رحمت واسعه و براي بازماندگان تحمل و صبر خواستارم.

واقعا خیلی متاسفم.

ویژه نامه : خاطرات مهندس محمد سعیدی

+ نوشته شده در  87/02/21ساعت 12:46  توسط شیدا  | 

والدین ناشنوا ، فرزندان شنوا

انگار نه انگار، دریچه گوش شان به دنیا بسته بود. حس می کردی صدا ها را رنگین تر از تو می شنوند. این را می شد از خنده هایی که گویا بر آنها واجب شده بود، فهمید. دیوار های خانه شان آبی بود و آنها زوج خوشبختی بودند و این خوشبختی را با سه فرزند شان تقسیم کرده بودند....

گزارشی درباره فعالیت های یک زوج ناشنوا

 

+ نوشته شده در  87/02/21ساعت 8:35  توسط شیدا  | 

در سکوت اهوراييم خدا را صدا مي زنم (قسمت ششم)

اما فکرش را بکنيد که ديکته گفتن چقدر سخت خواهد بود اگر فرزند کلا س اولي شما ناشنوا باشد و زحمت يک چنين مادري چند برابر خواهد بود که بتواند هجي کردن کلمات را به فرزندش تفهيم کند.
مادر نريمان هم از اين قاعده مستثني نبوده است، اوهم پابه پاي پسرش از کلا س اول ابتدايي درس ها را بارها وبارها تکرار کرده است تا تصوير کلمات در ذهن پسرش نقش ببندد و اکنون که او از دانشکده گرافيک فارغ التحصيل شده است، حس مي کند هنوز نتيجه زحماتش را آن طور که بايد و شايد نگرفته و راه ادامه تحصيل بايد براي نريمان باز باشد تا او بتواند قد کشيدن پسرش را لحظه به لحظه در دنياي علم ببيند.
او مي گويد: زماني که نريمان به مدرسه عادي مي رفت از معلم هايش مي خواستم در صورت امکان او را در ميزهاي جلوي کلا س بنشانند و کمي شمرده تر صحبت کنند تا نريمان از حرکت لب هاي آنان درس را بگيرد.
نام باغچه بان براي همه کساني که دنياي خاموششان از دنياي آدم هاي شنوا فاصله گرفته آشناست. مادر نريمان مي گويد: خانم ثمينه باغچه بان، دختر آقاي باغچه بان بود که او نيز چون پدرش در مدارس ناشنوايان  فعاليت مي کرد، خانم فرخي مي گويد: در زمان ثمينه باغچه بان هيچ کدام از ناشنوايان حق نداشتند با لب خواني صحبت کنند و همه آنها موظف بودند زبان اشاره را بياموزند اما در حال حاضر بچه هاي ناشنوا لب خواني را هم مي آموزند.
مادر نريمان باز هم به گذشته برمي گردد و يادآوري برخي خاطرات ناراحتش مي کند.
گاهي اوقات، بعضي حرف ها آنقدر دل آدم را مي شکند که صداي شکستنش را سال ها بعد هم مي تواني بشنوي. او مي گويد: يک بار از يکي از مربيان نريمان شنيدم که اين بچه ها هيچ وقت به جايي نمي رسند و اگر خانواده ها آنها را به مدرسه مي گذارند فقط براي اين است که وقتشان تلف شود وگرنه اينها هيچ وقت در مملکت کاره اي نخواهند شد.
او مي گويد: شنيدن اين جملا ت براي مني که يک مادر بودم و آرزو داشتم پسرم اگر معلول است، محدود نباشد، خيلي سنگين بود. لذا با تمام مشکلا تي که در سر راهم بود نريمان را به مدرسه عادي بردم تا به خودم ثابت کنم که من پسرم را فقط براي گذراندن وقت به مدرسه نمي فرستم.
او مي گويد: در ميان هم کلا سي هاي نريمان پسرکي وجود داشت که تا ساعت 12 شب اطراف يکي از اتوبان هاي تهران، سيگار مي فروخت. ديدن اين صحنه برايم بسيار دردآور بود چرا که حس مي کردم صحبت آن مربي در مورد برخي خانواده ها حقيقت دارد و آنها براي دور نگه داشتن فرزند معلولشان از خانه او را وادار به سيگارفروشي مي کنند. اين بود که يک روز به منزل آنها رفتم و با مادرش صحبت کردم و گفتم که اين بچه نسبت به هم سن و سالا ن عادي خودش صدمه پذيرتر است و نبايد با آنها اين گونه رفتار شود.
او معتقد است: حمايت از خانواده هاي معلولين و جلوگيري از صدمه ديدن اين بچه ها کار مردم نيست، وظيفه دولت است.
او مي گويد: البته بچه هاي استثنايي پس از 18 سالگي زير نظر بهزيستي هستند و بهزيستي هم کمک هاي مالي به خانواده هاي آنان مي کند اما اين کمک به قدري ناچيز است که در دنياي پرتورم امروز حتي گوشه کوچکي از مشکلا ت آنها را نيز پر نخواهد کرد.
مادر نريمان در پايان گفت: درد دل من يعني درد دل تمام مادراني که فرزند معلول دارند و خواسته من اين است که مسوولين اين گونه افراد را ناديده نگيرند چرا که ناديده گرفتن آنها دليل بر نبودنشان  نيست.
مريم هم يک ناشنواست او هم يک دانشجوست اما دل مشغولي هايي دارد که آنها را اين طور بيان مي کند، علي رغم توانمندي ها و استعدادهاي بسيار بالا ي معلولا ن متاسفانه وجود نگرش هاي منفي مانع از حضور ناشنوايان در جامعه شده و شايد بزرگترين مشکل افرادي مانند من،  گوشه گيري وا نزوا طلبي به خاطر مشکلا ت ارتباطي آنها باشد. او معتقد است: رفتار جدي و توام با صبر و حوصله مردم مي تواند کليدي براي برقراري ارتباط ناشنوايان و گشودن درهاي بسته موجود در جامعه به روي اين گروه باشد.
مريم مي گويد: اکثر ناشنوايان به علت محروم بودن از قواي شنوايي از اخبار بي اطلا عند و در ادارات و جامعه نيز با آنها برخورد خوبي نمي شود.
او که در حال حاضر  به صورت قرار دادي مشغول به کار است مسئله اشتغال را از ديگر مشکلا ت جدي ناشنوايان مي داند و خواستار رفع اين مشکل است.
او مي گويد: نخستين چيزي که کارفرمايان به آن توجه مي کنند اين است که فرد ناشنوا از قدرت تکلم نيز بي بهره است در حالي که همين فرد اگر در جاي مناسب خود قرار گيرد دقت بيشتري در کار از خود نشان مي دهد.
همچنين عباس هاشم پور پدر يک ناشنوا در اين باره گفت: هنوز در جامعه ما ناشنوايان را به عنوان يک فرد توانا باور ندارند و اين امر موجب شده تا اين قشر علي رغم توانايي هاي بسيار از داشتن منبع درآمد وزندگي عادي محروم باشند.
او معتقد است: فقر فرهنگي و محدوديت  هاي موجود در جامعه مشکلا ت ناشنوايان و حتي ساير معلولا ن را تشديد مي کند.
هاشم پور مي گويد: بايد از طريق رسانه هاي جمعي اين موضوع آموزش داده شود که سمعک هم  مي تواند مانند عينک باشد و نبايد مورد اشاره يا توجه خاص مردم قرار گيرد.
او همچنين براين باور است که بايد مراکزي براي آموزش اوليا در خصوص چگونگي ارتباط و  رفع نيازهاي عاطفي و فيزيکي فرزندان ناشنوا ايجاد شود.
يک شهروند هم در اين باره مي گويد: ناشنوايان نيازمند برقراري ارتباط مستقيم با جامعه هستند و بايد درهاي جامعه به روي همه معلولا ن گشوده شود.
مينا اکبري در ادامه گفت: هر نوع بي مهري و خداي ناکرده برخورد ناشايست باعث رنجيده شدن آنان مي شود چرا که معلولا ن از روحيات لطيف و حساس تري برخوردار هستند و مردم نبايد با ندانم کاري و سهل انگاري خود «محدوديت» معلولين را به «محروميت» تبديل کنند. 
يک دانشجوي روانشناسي هم گفت: فرهنگ نادرست «معلولي مساوي با ناتواني» حتي در بين مسوولا ن و کارفرمايان نيز رسوخ کرده و در اکثر موارد درخواست ناشنوايان براي داشتن فرصت شغلي بي پاسخ مانده است.
مرجان شاکري مي گويد: ناشنوايان به دليل عدم ارتباط مستقيم با ساير افراد، گمان مي کنند جامعه، بهاي لا زم را به آنها نمي دهد.
او معتقد است: تقويت روحيه ناشنوايان و ساير معلولا ن مي تواند بزرگترين خدمت به اين قشر باشد و شايسته است مسوولا ن با برنامه ريزي لا زم زمينه اشتغال اين قشر را فراهم کنند.

+ نوشته شده در  87/02/16ساعت 7:34  توسط شیدا  | 

گروه ۹۹ را می شناسید؟!

پادشاهى که بر يک کشور بزرگ حکومت مى‌کرد، از زندگى خود راضى نبود و دليلش را نيز نمى‌دانست.

روزى پادشاه در کاخ خود قدم مى‌زد. هنگامى که از کنار آشپزخانه عبور مى‌کرد، صداى آوازى را شنيد. به دنبال صدا رفت و به يک آشپز کاخ رسيد که روى صورتش برق سعادت و شادى مى‌درخشيد.

پادشاه بسيار تعجب کرد و از آشپز پرسيد: «چرا اينقدر شاد هستى؟» آشپز جواب داد: «قربان، من فقط يک آشپز هستم، اما تلاش مى‌کنم تا همسر و بچه‌ام را شاد کنم. ما خانه‌اى حصيرى تهيه کرده‌ايم و به اندازه خودمان خوراک و پوشاک داريم. بدين سبب من راضى و خوشحال هستم ... »

پيش از شنيدن سخنان آشپز، پادشاه با نخست وزير در اين مورد صحبت کرد. نخست وزير به پادشاه گفت: «قربان، اين آشپز هنوز عضو گروه ٩٩ نشده است.»

پادشاه با تعجب پرسيد: «گروه ٩٩ چيست؟»
نخست وزير جواب داد: «اگر مى‌خواهيد بدانيد که گروه ٩٩ چيست، اين کار را انجام دهيد: يک کيسه با ٩٩ سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذاريد. به زودى خواهيد فهميد که گروه ٩٩ چيست؟»

پادشاه بر اساس حرف‌هاى نخست وزير فرمان داد يک کيسه با ٩٩ سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند.
آشپز پس از انجام کارها به خانه بازگشت و در مقابل در خانه آن کيسه را ديد. با تعجب کيسه را به اتاق برد و باز کرد. با ديدن سکه‌هاى طلا ابتدا متعجب شد و سپس از شادى بال در آورد. آشپز سکه‌هاى طلا را روى ميز گذاشت و آنها را شمرد. ٩٩ سکه؟ آشپز فکر کرد اشتباهى رخ داده است. بارها طلاها را شمرد، ولى واقعاً ٩٩ سکه بود! و تعجب کرد که چرا تنها ٩٩ سکه است و ١٠٠ سکه نيست! فکر کرد که يک سکه ديگر کجاست و شروع به جستجوى سکه صدم کرد. اتاق‌ها و حتى حياط را زير و رو کرد، اما خسته و کوفته و نااميد بازگشت.

آشپز بسيار دل شکسته شد و تصميم گرفت از فردا بسيار تلاش کند تا يک سکه طلا ديگر به دست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به يکصد سکه طلا برساند.
تا دير وقت کار کرد. به همين دليل صبح روز بعد ديرتر از خواب بيدار شد و با همسر و فرزندش دعوا کرد که چرا وى را بيدار نکرده‌اند! آشپز ديگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز نمى‌خواند، او فقط تا حد توان کار مى‌کرد!

پادشاه نمى‌دانست که چرا اين کيسه چنين بلايى بر سر آشپز آورده است و علت را از نخست وزير پرسيد.

نخست وزير جواب داد: قربان، حالا اين آشپز رسماً به عضويت گروه ٩٩ در آمده است! اعضاى گروه ٩٩ چنين افرادى هستند:
آنان زياد دارند اما راضى نيستند.
تا آخرين حد توان کار مى‌کنند تا بيشتر به دست آورند.
آنان مى‌خواهند هر چه زودتر «يکصد» سکه را از آن خود کنند!
اين علت اصلى نگرانى‌ها و آلام آنان مى‌باشد.
آنها به همين دليل شادى و رضايت را از دست مى‌دهند.

+ نوشته شده در  87/02/14ساعت 12:19  توسط شیدا  | 

در سکوت اهوراييم خدا را صدا مي زنم (قسمت پنجم)

او معتقد است: 90 درصد موفقيت بچه هاي معلول برعهده خانواده هاست چرا که کنار آمدن خانواده ها با مشکلا ت فرزندان و همکاري آنها با فرزندشان نقش بسزايي در سرنوشت او خواهد داشت.
خانم فرخي با بيان اين مطلب اضافه کرد: البته ناگفته نماند خانواده ها به تنهايي قادر به حل مشکلا ت فرزندانشان  نخواهند بود و حتما بايد دولت به خانواده هايي  که فرزند معلول دارند ياري رساند در غير اين صورت خانواده ها بايد متحمل مشکلا ت فراوان شوند.
او مي گويد: دولت بايد شرايط  ادامه تحصيل را براي معلولين هموارتر کند و سهميه هاي خاصي را براي آنان در نظر بگيرد تا اين گونه افراد در زمينه ادامه تحصيل مشکل نداشته باشند چرا که اگر به اين بچه ها رسيدگي نشود، عواقب آنها در وهله اول متوجه خانواده آنها خواهد شد و سپس متوجه اجتماع.
مشکل اشتغال در جامعه ما مشکل تازه اي نيست و بسياري از جوانان ما از مشکل بيکاري رنج مي برند حال تصورش را بکنيد در اين آشفته بازار چه مشکلا تي گريبانگير افراد معلول خواهد شد!
مادر نريمان مي گويد: اکثر معلولين با مشکلا ت اشتغال دست  و پنجه نرم مي کنند چرا که بسياري از اداره جات تمايلي به استخدام افراد معلول ندارند و افراد ناشنوا هم از اين قاعده مستثني نيستند.
او مي گويد: افراد معلول در اجتماع وجود دارند و تعداد آنها کم هم نيست و هنوز هم بسياري از مردم رفتار مناسبي با اين افراد ندارند و مسوولين هم آن طور که شايسته است به اين افراد رسيدگي نمي کنند اين در حالي است که نمي توان از اين افراد چشم پوشي کرد.
مادر نريمان از نحوه تدريس در مدارس ناشنوايان گله دارد. او مي گويد: در مقطع ابتدايي کتاب فارسي به صورت کامل به بچه هاي ناشنوا آموزش داده نمي شود بلکه متون درسي خلا صه وار در کاغذهايي نوشته و به کتاب ضميمه مي شود و بچه هاي ناشنوا با اينکه کتاب هاي درسي بچه هاي معمولي را مي خوانند اما روش تدريس در مدارس ناشنوايان بسيار ضعيف است و درس ادبيات که پايه همه دروس است به اين بچه ها تفهيم نمي شود و در نتيجه بچه ها ما با پايه ضعيف بالا  مي آيند و در مقاطع بالا تر گرفتار مي شوند.
او ادامه مي دهد: مگر خانواده هاي ناشنوايان تا چه مقطعي مي توانند فرزندانشان را در درس همراهي کنند؟ و چند درصد از خانواده ها اين توان را دارند که يا خود اين ضعف آموزشي را جبران کنند يا از معلم خصوصي استفاده کنند؟
مادر نريمان که هنوز خستگي زحمات چند ساله در چهره اش موج مي زند در ادامه مي گويد: همه خانواده هايي که فرزند معلول دارند خود را وقف فرزندشان نمي کنند و بوده اند خانواده هايي که فرزند ناشنواي خود را قبول نمي کردند و او را عضو خانواده نمي دانستند و هدف آنها از به مدرسه  فرستادن فرزندشان اين بود که او چند ساعتي را در خانه نباشد، همين! و در مقابل، برخي از خانواده ها تمام زندگي خود را نثار فرزند معلولشان مي کنند و بر اين باورند که اگر فرزندشان در زمينه تحصيلي موفق نباشد صدمات آن در درجه اول متوجه خانواده او خواهد بود و در وهله بعدي متوجه اجتماع!
حتما همه خانواده ها در خانه خود يک بچه کلا س اولي داشته اند و مي دانند کلا س اول ابتدايي چه پايه حساسي است و همکاري خانواده ها در خانه تا چه حد مي تواند ضروري باشد. به عنوان مثال ديکته شب که هر بچه کلا س اولي موظف است با کمک پدر و مادرش در خانه بنويسد از جمله همکاري هاي پدر و مادر  با مدرسه است. ..

+ نوشته شده در  87/02/11ساعت 9:25  توسط شیدا  | 

نخستين همايش تجليل از قهرمانان معلول
+ نوشته شده در  87/02/11ساعت 9:20  توسط شیدا  | 

در سکوت اهوراييم خدا را صدا مي زنم (قسمت چهارم)

...او ادامه داد: وقتي اين خبر را شنيدم تا سه روز فقط اشک مي ريختم و نمي خواستم باور کنم  که چنين مشکلي برايم پيش آمده اما بعد متوجه شدم که اين بي قراري من روي بچه هاي ديگرم هم تاثير مي گذارد به طوري که دو برادر ديگر نريمان بسيار عصبي شده بودند و من حس کردم بايد کم کم اين مساله را بپذيرم و با اين مشکل کنار بيايم اين بود که با پدرش صحبت کردم و گفتم که اين بچه در دست ما يک امانت است و ما بايد سعي کنيم از اين امانت خدا تا جايي که توانش را داريم مراقبت کنيم و تمام هم و غم خود را پاي او بگذاريم.
مادر نريمان در ادامه مي گويد: آن روز بود که قسم خوردم ديگر هرگز و تحت هيچ شرايطي به خاطر ناشنوايي نريمان گريه نکنم و تمام زندگيم را پاي فرزندم بگذارم تا او را به جايي برسانم و اين بود که از يازده ماهگي او را به مهدکودک بردم و با وجود اينکه آنها او را نمي پذيرفتند با اصرار او را در مهد کودک گذاشتم. چرا که نريمان بچه بي قراري بود و در دوران کودکي بسيار ناسازگار بود و اطرافيان مي گفتند که او غير از مشکل ناشنوايي مشکلا ت ديگري هم خواهد داشت که خوشبختانه اين طور نبود.
او مي گويد: همه بچه هاي ناشنوا يک حالت عصبي دارند چرا که نمي توانند راحت ارتباط برقرار کنند وخواسته هاي خود را به اطرافيان تفهيم کنند. آنها آرزوهاي کوچکي دارند و دست نيافتن به آن آرزوها ناراحتشان مي کند.
خانم فرخي ادامه مي دهد: يک بار از يکي از بچه هاي ناشنوا پرسيدم تو چه آرزويي داري؟ و او جواب داد: آرزو دارم براي يک بار هم که شده اخبار ورزشي را بشنوم.
او آهي مي کشد و مي گويد: اين خواسته يک بچه ناشنواست. خواسته اي که شايد بسياري از آدم هاي سالم هيچ وقت به آن توجه نکنند و به راحتي از کنارش بگذرند اما اين آرزو تمام دنياي اين بچه را در بر مي گيرد و تمام فکر و ذکر او را به خود مشغول مي دارد. اينها مشکلا ت ساده اي نيست. آنهايي که فرزند معلول دارند مي دانند که دست نيافتن به اين آرزوها تا چه حد در ذهن فرزندشان اثر مي گذارد.
او ادامه مي دهد: اينها بخشي از مشکلا ت ناشنوايان است و آنها علا وه بر مشکلا ت اين چنيني با مشکلا ت مالي هم مواجه هستند چرا که يک فرزند ناشنوا علا وه بر هزينه هاي عادي يک فرد سالم  هزينه هاي ديگري هم دارد که کلا س هاي گفتار درماني و استفاده از سمعک خوب از آن جمله است که پرداخت چنين هزينه هايي براي خانواده ها با شرايط تورم و گراني اين روزها بسيار دشوار است.
او مي گويد: البته استفاده از سمعک براي ناشنوايان مطلق به اين معني نيست که آنها قادر به شنيدن شوند بلکه اين سمعک ها مي تواند بازمانده شنوايي بچه هاي ناشنوا را حفظ کند.
خانم فرخي با اشاره به نريمان مي گويد: نريمان يک فرد اجتماعي است با اعتماد به نفس بالا  و تمام کارهايش را خودش انجام مي دهد و نياز به کمک ما ندارد. در حال حاضر هم در مجلا ت کودکان تصويرگري مي کند و من فکر مي کنم اين مساله به رفتار ما برمي گردد چرا که ما از اول او را در خانه نگه نداشتيم و علي رغم مشکلا ت زيادي که ممکن بود بر سر راهش وجود داشته باشد او را در کلا س هاي مختلف درسي ثبت نام کرديم و از او مي خواستيم مسير خانه تا کلا س را به تنهايي برود چرا که من معتقد بودم تا زماني که نريمان مشکلا ت جامعه را از نزديک لمس نکند قادر به حل و فصل آنها  نخواهد بود. ....

+ نوشته شده در  87/02/09ساعت 8:36  توسط شیدا  | 

در سکوت اهوراييم خدا را صدا مي زنم (قسمت سوم)

مسوولين ما را ناديده نگيرند

نريمان ادامه مي دهد: من پسربچه بازيگوشي بودم با اين وجود رفتار معلم هاي دوران ابتدايي با من خيلي خوب بود و من از آن روزها خاطرات شيريني در ذهن دارم.
او از رفتار مردم رضايت دارد اما از مسوولين بسيار گله مند است و مي گويد: اکثر مردم شرايط ما را پذيرفته اند و خيلي راحت با افرادي نظير من ارتباط برقرار مي کنند چرا که اين مساله در جامعه جا افتاده که کم داشتن يک حس دليل بر کم استعدادي و ناتواني نيست اما متاسفانه مسوولين آن طور که بايد و شايد به فکر ما نيستند اين در حالي است که بيشتر مشکلا ت ما به دست مسوولين حل مي شود نه مردم و ما از مسوولين توقع داريم که اگر صدايمان را نمي شنوند لا اقل ما را ناديده نگيرند.
وقتي نريمان از تحصيلا تش صحبت مي کند يک نارضايتي در چشمانش موج مي زند. او فوق ديپلم گرافيک دارد اما دلش نمي خواهد در اين مقطع باقي بماند و به شدت علا قه مند است  ادامه تحصيل دهد اما مشکلا تي بر سر راه اوست که مانع از رسيدن او به آرزويش شده.
او مي گويد: من در بعضي از درس ها ضعيف هستم و ضعيف بودن من هم به دليل کم کاري نيست بلکه به خاطر موقعيت جسمي ام است. مثلا  من در درس ادبيات ضعيف هستم و هميشه در کنکور با اين درس مشکل دارم. چرا که درس ادبيات يکي از دروس پايه است و از ابتدا بايد با تمرين و تکرار به دانش آموز تفهيم شود و زبان مادري ما که در کتاب ادبيات به شکل اصولي آموزش داده مي شود از راه گفتن و شنيدن و تکرار در ذهن ها حک مي شود اما متاسفانه ما اين امکان را نداريم که کلمات را بشنويم و پايه آموزش ابتدايي ما هم آنقدر قوي نيست که اين آموزش ها را براي ناشنوايان به گونه اي صورت دهد که اگر ناشنوايان نمي توانند در کلا س اول ابتدايي صداي کلمات را بشنوند و آنها را بخش و هجي کنند لااقل با تمرين و ممارست سر کلا س شکل کلمات را به ذهن بسپارند. اما متاسفانه اين مساله در مورد من عملي نشد و من هنوز که هنوز است با درس ادبيات مشکل دارم و اين مشکل بزرگترين مانعي است که مرا از ادامه تحصيل باز داشته و من امسال نتوانستم در کنکور کارشناسي پذيرفته شوم.
او دوست ندارد با زبان اشاره با او حرف بزنيم و وقتي کسي با زبان اشاره با او صحبت مي کند دمق مي شود  چرا که ترجيح مي دهد با او مثل ساير هم سن و سالانش رفتار شود.
از نريمان در مورد آرزوهايش سوال مي کنم اما او فقط نگاهم مي کند و چيزي نمي گويد در اوج نگاهش پيداست که گوش هاي خاکي ما را لا يق شنيدن آرزوهايش نمي داند.
يقين دارم او هم مثل همه پسران 22 ساله در دنياي ساکت خود يک قصر نقره اي از آرزو ساخته اما دلش نمي خواهد از آرزوهايش چيزي بگويد.
شايد نريمان در شب هاي ساکت و آرام که تمام مردم شهر به خواب فرو مي روند و سکوت تمام شهر را پر مي کند، آرزوهاي بلورينش را روي پرهاي حرير فرشته ها به آسمان مي فرستد تا آرزوهايش بدون واسطه به گوش خدا برسد که او که تنها کسي است که آرزوهاي نقره اي نريمان را که به رنگ ستاره هاست در سکوت شب بي صدا مي شنود و دست هاي مهربانش را روي لب هاي خاموش نريمان مي گذارد.
آنچه مسلم است اعتماد به نفس تحسين برانگيز نريمان، رفتار مناسب خانواده او و به خصوص مادرش را در پي دارد. مادر نريمان که در کنارش نشسته از تولد فرزندش حرف مي زند و مي گويد: سال 64 بود که خدا نريمان را به ما عطا کرد.
خوب طبيعي است که در ظاهر او مثل همه بچه هاي عادي سالم به نظر مي رسيد و يک بچه دوست داشتني بود و من هيچ وقت تصورش را هم نمي کردم که اين نوزاد زيبا داراي مشکل باشد!
او ادامه داد: روزها گذشت و نريمان 6 ماهه شد و من حس کردم او با صداي راديو يا جاروبرقي از خواب بيدار نمي شود و در مقابل صداي شکستن چيزي هم از خودش عکس العمل نشان نمي دهد. با اينکه حدس هايي زده بودم اما به هيچ وجه نمي خواستم بپذيرم که پسرم ممکن است مشکل شنوايي داشته باشد. تا اينکه يک روز او را به مرکز شنوايي سنجي بردم و وقتي از دکتر شنيدم که شنوايي نريمان در حد صفر است تمام تنم يخ کرد.
دلم مي خواست اين حرف دروغ باشد. دلم مي خواست گوش هايم اشتباه شنيده باشند اما متاسفانه اين خبر درست بود و نوزاد من ناشنواي مطلق بود....

+ نوشته شده در  87/02/07ساعت 9:40  توسط شیدا  | 

 در سکوت اهوراييم خدا را صدا مي زنم (قسمت دوم)

شنيدن مشکلا ت ناشنوايان گوش شنوا مي خواهد

راست مي گويند معلوليت، محدوديت نيست اما اي کاش همه مردم جامعه بدانند که ناشنوايان معلولا ن موضعي هستند و ناشنوا بودن دليل بر ناتواني و بي استعدادي نيست.
هشتم مهر به عنوان روز جهاني ناشنوايان نامگذاري شده. روزي که اميد مي رود تا افراد جامعه نسبت به مسائل معلولا ن توجه بيشتري داشته باشند و آنان  را همچون ديگر اعضاي جامعه به حساب آورند.

***

نريمان فرخي را سال هاست که مي شناسم، پسرک بازيگوش همسايه که ديروز پسربچه پرشر و شوري بود و امروز براي خودش مردي شده.
به قدري راحت با اطرافيانش ارتباط برقرار مي کند که خيلي وقت ها فراموش مي کنم او يک ناشنواست.
وقتي با او حرف مي زنم تمام حواسش را متمرکز مي کند که جملا ت را از حرکت لب هايم بگيرد و جواب سوالاتم را بدهد.
بارها او را با دوستانش ديده ام و همواره اين مساله توجهم را جلب کرده که تمام دوستان نريمان شنوا هستند و او به راحتي با آنها ارتباط برقرار مي کند و دنياي آرام خود را با دنياي پرهياهوي آنها پيوند مي زند. او که اين روزها از رشته گرافيک فارغ التحصيل شده به گذشته برمي گردد و از دوران کودکي اش برايم حرف مي زند، گفت وگو کردن با نريمان کار سختي نيست چون جاي خالي حس شنوايي اش را با ديگر حس ها پر کرده و از خودش اين گونه مي گويد:
وقتي کوچک بودم، هيچ تفاوتي بين خودم و بچه هاي هم سن و سالم حس نمي کردم تا اينکه در سن 6 سالگي مادرم مرا به مهدکودک استثنايي ها برد. آنجا بود که فهميدم بچه هاي کلا س همه شبيه من هستند و ما با بقيه بچه ها کمي فرق داريم.

پذيرفتم که ناشنوا هستم

نريمان با وجود مشکل شنوايي اش اعتماد به نفس قابل ستايشي دارد و مطمئنا اين خصوصيت کمک بسيار زيادي به او کرده است، چنانکه خودش مي گويد: وقتي خودم را شناختم و فهميدم که يکي از حواس پنج گانه را ندارم با اينکه کمي برايم سخت بود اما اين مساله را پذيرفتم و به خودم  قول دادم هر کاري از دستم برمي آيد انجام دهم تا با بقيه بچه ها برابر باشم.
نريمان دوران ابتدايي را در مدرسه ناشنوايان گذراند. اما پس از پايان کلا س پنجم به مدرسه عادي رفته است. با وجود اينکه درس خواندن در مدرسه معمولي براي او سختي هايي را به همراه داشته اما او هيچ  گله اي از آن دوران ندارد و مي گويد: براي اينکه بتوانم در جامعه زندگي کنم  لازم بود راه ارتباط برقرار کردن با ديگران را ياد بگيرم وبهترين عاملي که مي توانست در اين راه به من کمک کند داشتن چند دوست خوب بود پس من از همان اول سعي کردم چند دوست خوب از بين بچه هاي عادي انتخاب کنم تا با کمک آنها راحت تر با مردم ارتباط برقرار کنم.
اين روزها که صداي پاي مهر کوچه  و خيابان را پر کرده و شور و نشاط بچه ها در مدرسه دوباره زنده شده، نريمان از اولين روزي که قدم به مدرسه گذاشت برايم حرف مي زند و مي گويد: با اينکه از سال هاي قبل از مدرسه چيز زيادي به خاطر ندارم، اما اولين روزي که به مدرسه رفتم را خيلي خوب به ياد دارم. اين روزها خاطرات کلا س اول  دبستان باز هم برايم زنده مي شود و باز هم به ياد خانم مينو مي افتم که اولين روزي که وارد مدرسه شدم با لبخند شيريني از من استقبال کرد. نمي دانم خانم مينو الان کجاست و آيا اگر مرا در خيابان ببيند مي شناسد يا نه اما براي من شيرين ترين لحظات مدرسه در کلاس اول و همراه با خانم معلم مهربانم خانم مينو اتفاق افتاد.

+ نوشته شده در  87/02/04ساعت 8:36  توسط شیدا  | 

 در سکوت اهوراييم خدا را صدا مي زنم (قسمت اول)

وقتي چشم هايم به روي دنياي خاکي شما باز شد، در برهوت نگاهم هيچ چيز آشنا نبود.  همه چيز آنقدر بيگانه بود که حتي ندانستم مردمان خاکي اين دنيا با من تفاوت دارند.
دنياي من پر از سکوت بود و زبانم ناتوان!
دنياي پرهياهوي آدم ها براي من عجيب بود و دنياي آرام و بي صداي من براي آنها عجيب تر!
من هيچ وقت آدم ها را براي شنيدن ناشنيدني ها مواخذه نکردم و خودم را با دنياي ناشناخته آنها آشنا کردم اما در شهر شلوغ آدم هاي پرمدعا من يک غريبه بودم.
غريبه اي که هيچ کس زبانم را نفهميد. اما من بايد خودم را به زندگي ثابت مي کردم. به او که به خاطر نشنيدن صدايم بارها با من کج خلقي کرده بود. اگر دنيا براي شنيدن صداي ضعيف من گوش شنوايي ندارد، من بايد راه شنيدن حرف هاي دنيا را ياد بگيرم.
در دنياي ساکت من صداي قهقهه کودک 9 ماهه اي که خود را در آغوش پدر انداخته بي معناست و من صداي شيون زني را که در عزاي عزيزش فرياد مي کشد نمي شناسم اما چشم هايم دنياي ناشناخته آواها را برايم آشناترمي کند و من مي توانم همچون تو از ديدن قهقهه کودکان شاد شوم و همراه با ناله هاي سوخته حنجره داغ ديدگان اشک بريزم.
من دنياي شما را زيباتر از آنچه که تصورش را بکنيد لمس کرده ام و بيشتر از آنچه فکرش را بکنيد در دنياي اصوات ناشناخته سير کرده ام.
من صداي علف هاي باران خورده ارديبهشت را خوب مي شنوم و آواز صدف هاي به خواب رفته در کنار ساحل را خوب مي شناسم. در دنياي شفاف من صداي رقص گل هاي آفتابگردان به گوش مي رسد و نغمه ماهي قرمز تنگ بيداد مي کند.
آري من آواي خوش زندگي را بهتر از شما مي شناسم و با صداي نسيم به زندگي سلا م مي دهم و براي چتر طلا يي خورشيد که هر صبح در سقف خانه ام پهن مي شود سرود عشق مي خوانم. من در سکوت اهوراييم خدا را صدا مي زنم با صداي بلندتر از آواهاي شناخته شده مادي! من صداي خدا را در آن کرانه دور، جايي که دريا به آسمان پيوند مي خورد مي شنوم و مي دانم دنياي آرام من با تمام کاستي هايش هديه اي از جانب خداست، پس شادمان زندگي مي کنم و باور دارم که:
 «سکوت تنها صداي خداست».

*  *  *
آرام در سکوتي سنگين کنار  هم مي نشينيم بدون اينکه صدايي شنيده شود; دست هايمان خطوطي را ترسيم مي کند و نقطه ها به هم وصل مي شود تا يک کلمه آفريده شود.
پي درپي خطوط نامرئي بر تخته سياه مجازي ترسيم مي کنيم و دنيايي از حروف با زبان اشاره کنار يکديگر مي چينيم تا جمله اي بسازيم که «معلوليت محروميت است نه محدوديت»

نويسنده : مرجان حاجي حسني

+ نوشته شده در  87/02/02ساعت 7:55  توسط شیدا  |