تبليغاتX
ارتباطي
ناشنوا هستم

خاطره اي تلخ از دوران شيرين هنرستان

 نمي دانم چرا بعضي از رفتارهاي آدمها باغث مي شود كه نداني بخندي يا گريه كني؟

 چند روز پيش مشغول مرتب كردن و جمع آوري كتابهاي دانشگاه بودم كه خطوطي نوشته شده در يكي از دفترها توجهم را جلب كرد.خاطره اي در دفتر نوشته بودم كه مربوط به 11 سال پيش بود كه تاثير آن تا مدتها فكرمرا بخود مشغول كرده بود حتي در دوران دانشگاه نيز اين خاطره تلخ از دوران شيرين هنرستان به ذهنم خطور مي كرد كه در يكي از كلاسها بي اختيار قلم به دست گرفتم و در همين دفتر نوشتم.

سال 71 من هنرجوي سال سوم هنرستان ناشنوايان مشهد در رشته ساختمان بودم. يك روز به اتفاق 3 تا از دوستانم در پياده روي سه راه هنرستان مشغول صحبت با زبان اشاره بوديم (قابل ذكر است كه من و 2 تا از دوستانم نيمه شنوا و نفر چهارم ناشنوا مطلق بود)دوستم (ناشنوا مطلق) مشغول صحبت بود كه ما با كمال تعجب ديدم جواني از پشت سر به وي نزديك شد و با صداي بلند فرياد كشيد ولي دوستم اصلا متوجه نشد ، ما كه نظاره گر ماجرا بوديم خيلي ناراحت شديم و به ولي اعتراض كرديم كه چرا چنين كاري انجام داد؟

اما او با كمال خونسردي و گستاخي پاسخ داد كه : " مي خواستم ببينم واقعا نمي شنود؟!"

با ناراحتي تمام گفتم : مگر نمي بينيد كه با اشاره صحبت مي كنيم ضمن اينكه سمعك هم داريم؟!

آن شخص در جواب پاسخ من فقط سري به علامت تاييد تكان داد و در حاليكه لبخند تمسخر برلب داشت از ما دور شد. در آن موقع بود كه نمي دانستم بخندم يا گريه كنم!

بخندم بخاطر رفتارحماقت آميز آن جوان يا گريه كنم بخاطر اينكه چرا ناشنوايان بايستي مورد بي حرمتي و بي توجهي و گاهي تمسخر برخي از افراد اجتماع قرار گيرند.با اينكه از اين جريان 11 سال مي گذرد اما خاطره تلخ آن روز قلب من و دوستانم را همچنان مي فشارد و ...

منبع: مجله شكست سكوت ، سيدرضا علوي

+ نوشته شده در  88/02/27ساعت 8:58  توسط شیدا  | 

زمین خوردن بار سوم

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه بازگشت به مسجد با مردی  چراغ در دست ، برخورد کرد و نامش را پرسید.

مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید. از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.))

مرد اول از او بطور فراوان تشکر كرد و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه دادند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست كرد تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری نمود.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار كرد و مجدداً همان جواب را شنيد.

مرد اول سوال كرد که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((چون من شیطان هستم..)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.

شیطان در ادامه توضیح داد:

((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.

وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راه  مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید.

 من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افرادخانواده ات را نيز بخشید.

من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را  ببخشید.

 بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن تر يافتم .))

  نتیجه اخلاقی داستان:

کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید.

 پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد. این کار را انجام دهید و پیروزی خداوند را ببینید.

ستایش خدایی را است بلند مرتبه!

+ نوشته شده در  87/12/17ساعت 8:24  توسط شیدا  | 

داستان كوتاه

 من يك كودك استثنايي ام از دست هايم به جاي گوش استفاده مي كنم و از پاهايم به جاي دست از چشمانم به جاي صدا استفاده مي كنم و از صدايم به جاي چشمانم چون من يك كودك استثنايي ام.

خداوند انسان ها را آفريد و نيز كودكاني را كه نمي توانند بشنوند ، حرف بزنند، نمي توانند ببيند ، راه بروند و با دستهايشان كاري انجام دهند. خدايا، تو به انسان تمام چيزي را كهنياز دارد داده اي مثل روح جسم ، چشم دست ، پا ، حس بويايي ، شنوايي، لامسه ... و هم چيزي كه انسان را كامل كند ولي بعضي از اين افراد ناقص هستند درست نمي شنوند ولي مي توانند حرف بزنند تو به جاي شنوايي به او چيزي ديگري دادي كه در انسان هايي ديگر شايد كمتر پيدا شده.

تو به بچه هاي نابينا يك دنياي سياه دادي ولي آنها معتقدند اين دنيا سياه نيست آنها نمي بينند ولي مي توانند لمس كند مي توانند بشنوند اگر از بچه هاي نابينا حس شنوايي را بگيري دنياي اين بچه هاي استثنايي چه مي شود؟

وقتي دو ناشنوا باهم تشكيل يك زندگي را مي دهند ثمره آن را در وجود يك بچه سالم و شنوا مي بينند ديگر عضه هاي پدر و مادر تمام مي شود ديگر اون سكوتي كه هميشه در يك خونه بود مي شكند با صداي گريه كردن، خنديدن يك كودك شنوا، وقتي كودك به مراتب بزرگ مي شود و پدر ومادر به جاي صداي خودشان از وي استفاده مي كند به جاي او حرف مي زنند ديگر پدر و مادر اون ناراحتي كه قبلاً داشتند ندارند. خوشحالند كه صدا دارند درست است كه نمي شنوند ولي صدا دارند.

يك دسته ي ديگر از بچه هاي استثنايي بچه هايي عقب مانده ذهني هستند درست مانند يك انسان كامل نميباشند ولي كارهايي انجام ميدهند كه از بعضي افراد شايد برنيايد.

پس خداوند به هركسي يك نوع استعداد خارق العاده داده است خدايا ممنونم و خوشحالم چون ديدم و ياد گرفتم كه كودكان استثنايي هيچ فرقي با كودكان سالم ندارند شايد برتر از كودكان سالم هم باشند كودكان سالم از دستهايش براي كار و از چشمايش براي ديدن طبيعت و كنيه دوزي و كارهاي اشتباه و از گوش هايشان براي شنيده حرفها ، سخنرانيهاي بيهوده ودروغ استفاده مي كنند

ولي شعار كودك استثنايي اين نيست او يك كودك معمولي نيست او يك فرد استثنايي است به خاطر اينكه برتر و بهتر از كودكان سالم هست.

 منبع : شكست سكوت

+ نوشته شده در  87/11/01ساعت 10:21  توسط شیدا  | 

این داستان واقعی است و ارزش خواندن را دارد!

این داستان را نه به خواست خود،‌ بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم می‌نویسم. نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم. مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام. امّا، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده" می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام. یکی از این قبیل شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم. رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد. امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد. در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم." امّا امیدی نمی‌رفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد. همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد. یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود. چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی." او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت. نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد. برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟" رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت. آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتهی رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند. سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او ناشنوای مادرزاد بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او می‌توانست بشنود که من پیانو می‌نوازم. می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد." چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.

خیر، هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم. و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.

رابی در آوریل 1995 در بمب‎گذاری بی‎رحمانهء ساختمان فدرال آلفرد مورای در شهر اوکلاهما به قتل رسید

منبع : محفوظ

+ نوشته شده در  87/09/09ساعت 17:4  توسط شیدا  | 

داستان معروفي برگرفته از فرهنگ ناشنوايان فرانسوي

 پسر ناشنواي نوجواني است كه در جنگ جهاني دوم توسط سربازان به جرم جاسوسي دستگيري ميشود و نظاميان مي خواهند او را اعدام كنند. افراد زيادي سعي ميكنند او را از مرگ نجات دهند، اما موفق نميشوند در اين ميان  افسري كه يكي از بستگانش ناشنوا است و زبان اشاره مي داند، با پسر ناشنوا صحبت مي كند و به بي گناهي او پي برد. داستان مي خواهد بگويد او  توسط حركاتش و يا توسط محبت هاي پدر و مادرش نجات نمي يابد، بلكه آنچه او را نجات مي دهد، دانش خاص مشترك بين ناشنوايان و يا به تعبير بهتر فرهنگ ناشنوايان و نماد آن زبان اشاره است.

داستان مي خواهد بگويد: " زبان اشاره زندگي او را نجات داد" كاري كه حركات يا گفتار علي رغم  تلاش فراوان نتوانستند انجام دهند، تنها اطلاعات خاصي كه از ديگر ناشنوايان آموخته شده بود توانست يك زندگي را نجات دهد. (هامفريز 1990)

 منبع : محفوظ

+ نوشته شده در  87/08/27ساعت 8:23  توسط شیدا  | 

سرعت ماشین

ناشنوایی سوار ماشین میشود. راننده پس از اینکه کمی با او صحبت می کنند، به ناشنوائیش پی می برد. پس  از مدتی راننده خسته میشود به ناشنوا می گوید آیا رانندگی بلدی؟ او پاسخ میدهد بله . راننده می گوید پس بیا به جای من رانندگی کن و فرد ناشنوا می پذیرد. راننده پس از مدت کوتاهی در اثر خستگی به خواب میرود. به تدریج سرعت ماشین زیاد میشود پلیس متوجه سرعت زیاد او شده و متوقفش می کند. وقتی می خواهد او را جریمه کند ؛ می فهمد ناشنواست، بنابراین از جریمه مصرف میشود. راننده اصلی خیلی خوشش می آید و او نیز همین کار راتکرار می کند. وقتی پلیس بعدی او رامتوقف می کند می گوید من ناشنواهستم. پلیس از طریق زبان اشاره با او ارتباط برقرار می کند. ولی اوکه اشاره نمی دانست نمی تواند پاسخ دهد و جریمه می شود.

 به نگرش ترحم آمیز جامعه شنوا نسبت به ناشنوا و سوء استفاده برخی از این نگرش نیز اشاره می کند.

+ نوشته شده در  87/07/28ساعت 12:44  توسط شیدا  | 

جوک: همسفر

دو دوست ناشنوا به مسافرت میروند و در آنجا می خواهند در هتلی بمانند صاحب هتل می گوید تنها یک اتاق داریم که وضع خوبی ندارد، آنها به ناجار قبول می کنند  شب هنگام یکی از آن دو تشنه شده به دیگری می گوید من میروم آب بخورم به هنگام بازگشت شماره اتاق را فراموش می کند و نمی داند چگونه در میان این همه اتاق ، اتاق خود را پیدا کند می خواهد صاحب هتل را بیدار کند، یا تک تک  اتاق را نگاه می اندازد . اینکار برایش مشکل بود بنابراین کمی فکر میکند و سپس در میان راهرو می ایستد و فریاد می زند، ساکنین همه اتاق ها به جز یکی بیرون می آیند تا ببینند چه خبر شده و او می فهمد آن یکی ، اتاق خودشان است و همسفر ناشنوایاش در آن اتاق است.

+ نوشته شده در  87/07/15ساعت 12:27  توسط شیدا  | 

یک شوخی ، امریکایی 

 روزی هیزم شکنی به جنگل رفته وچند درخت را قطع می کند. او پس از اینکه تنه را برید، به درخت می گوید " الوار" و درخت می افتد. اما وقتی تنه درخت پنجم را می برد و می گوید "الوار" ، درخت نمی افتد. او بسیار تعجب می کند، جند درخت دیگر می برد وآنها نیز پس از شنیدن کلمه "الوار" می افتند، مرد هیزم شکن کنجکاو شده و پزشک درختان را می آورد تا علت رامعلوم کند. پزشک پس از معاینه می گوید، این درخت ناشنوا است اگر می خواهی بیفتند باید از هجی انگشتی استفاده کنی. مرد هیزم شکن با استفاده از هجی انگشتی می گوید " الوار" و درخت می افتد.

+ نوشته شده در  87/07/13ساعت 12:2  توسط شیدا  | 

مصاحبه با آقای شهیدی

تفاوتی که گاه عدم درک صحیح افراد شنوا از خواسته ها و نیازهای ناشنوا

+ نوشته شده در  87/03/29ساعت 12:12  توسط شیدا  | 

گروه ۹۹ را می شناسید؟!

پادشاهى که بر يک کشور بزرگ حکومت مى‌کرد، از زندگى خود راضى نبود و دليلش را نيز نمى‌دانست.

روزى پادشاه در کاخ خود قدم مى‌زد. هنگامى که از کنار آشپزخانه عبور مى‌کرد، صداى آوازى را شنيد. به دنبال صدا رفت و به يک آشپز کاخ رسيد که روى صورتش برق سعادت و شادى مى‌درخشيد.

پادشاه بسيار تعجب کرد و از آشپز پرسيد: «چرا اينقدر شاد هستى؟» آشپز جواب داد: «قربان، من فقط يک آشپز هستم، اما تلاش مى‌کنم تا همسر و بچه‌ام را شاد کنم. ما خانه‌اى حصيرى تهيه کرده‌ايم و به اندازه خودمان خوراک و پوشاک داريم. بدين سبب من راضى و خوشحال هستم ... »

پيش از شنيدن سخنان آشپز، پادشاه با نخست وزير در اين مورد صحبت کرد. نخست وزير به پادشاه گفت: «قربان، اين آشپز هنوز عضو گروه ٩٩ نشده است.»

پادشاه با تعجب پرسيد: «گروه ٩٩ چيست؟»
نخست وزير جواب داد: «اگر مى‌خواهيد بدانيد که گروه ٩٩ چيست، اين کار را انجام دهيد: يک کيسه با ٩٩ سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذاريد. به زودى خواهيد فهميد که گروه ٩٩ چيست؟»

پادشاه بر اساس حرف‌هاى نخست وزير فرمان داد يک کيسه با ٩٩ سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند.
آشپز پس از انجام کارها به خانه بازگشت و در مقابل در خانه آن کيسه را ديد. با تعجب کيسه را به اتاق برد و باز کرد. با ديدن سکه‌هاى طلا ابتدا متعجب شد و سپس از شادى بال در آورد. آشپز سکه‌هاى طلا را روى ميز گذاشت و آنها را شمرد. ٩٩ سکه؟ آشپز فکر کرد اشتباهى رخ داده است. بارها طلاها را شمرد، ولى واقعاً ٩٩ سکه بود! و تعجب کرد که چرا تنها ٩٩ سکه است و ١٠٠ سکه نيست! فکر کرد که يک سکه ديگر کجاست و شروع به جستجوى سکه صدم کرد. اتاق‌ها و حتى حياط را زير و رو کرد، اما خسته و کوفته و نااميد بازگشت.

آشپز بسيار دل شکسته شد و تصميم گرفت از فردا بسيار تلاش کند تا يک سکه طلا ديگر به دست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به يکصد سکه طلا برساند.
تا دير وقت کار کرد. به همين دليل صبح روز بعد ديرتر از خواب بيدار شد و با همسر و فرزندش دعوا کرد که چرا وى را بيدار نکرده‌اند! آشپز ديگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز نمى‌خواند، او فقط تا حد توان کار مى‌کرد!

پادشاه نمى‌دانست که چرا اين کيسه چنين بلايى بر سر آشپز آورده است و علت را از نخست وزير پرسيد.

نخست وزير جواب داد: قربان، حالا اين آشپز رسماً به عضويت گروه ٩٩ در آمده است! اعضاى گروه ٩٩ چنين افرادى هستند:
آنان زياد دارند اما راضى نيستند.
تا آخرين حد توان کار مى‌کنند تا بيشتر به دست آورند.
آنان مى‌خواهند هر چه زودتر «يکصد» سکه را از آن خود کنند!
اين علت اصلى نگرانى‌ها و آلام آنان مى‌باشد.
آنها به همين دليل شادى و رضايت را از دست مى‌دهند.

+ نوشته شده در  87/02/14ساعت 12:19  توسط شیدا  | 

 

مگر می شود ناشنوا را به زبان آورد؟ !

+ نوشته شده در  87/01/19ساعت 10:30  توسط شیدا  | 

روزي كنارخيابان ايستاده بودم و قصد داشتم سوار تاكسي شوم. مسافران زياد بودند كمي جلو آمدم ، سعي كردم با زبان اشاره به رانندگان مقصدم را بفهمام به همين جهت مجبور بودم كه مستقيم و از نزديك راننده را ببينم . (از لبخوانش بخونم که مقصدش کجاست؟) يكي از رانندگان مسافر در زماني كه قصد حركت داشت گويا مرا در جلوي اتومبيل خود مي بيند. در آن هنگام من حواسم به اين بود تا بتوانم سوار يك ماشين شوم و به مقصد مورد نظر برسم. زماني متوجه شدم كه مشاهده كردم يك نفر با چهره  خشن مرا مخاطب خود قرار داده است وبعد هم او رفت و من تازه فهميدم كه زماني كه من در جلوي اتومبيلش ايستاده بودم براي من بوق زده بود تا كنار روم. خب چون من نشنيدم او پايين آمده وشروع به هتاكي به من كرد!!!

+ نوشته شده در  86/10/26ساعت 10:33  توسط شیدا  | 

واژه سکوت (افکار یک کودک ناشنوا)

وقتی سه سال بودم، خانواده ام به ناشنوایی ام پی بردند از آن موقع تا حالا که ۱۵ سال می گذرد هرگز با من با اشاره صبحت نکردند.

میدانم چرا؟!

تا وقتی که  در منزل هستم باید سعی کنم از صدایم استفاده کنم چون اینطوری ، کار  آنها راحت میشود.

اما برای من ..... هیچ چاره ای ندارم.

سعی می کنم با روش مورد نظر آنها ارتباط برقرار کنم.

اما این راه برای من رضایت بخش نیست.

والدینم با زبان اشاره آشنایی ندارند.

نمیدانم به خاطر شرم است یا بی علاقگی؟

اصلا" اهمیت نمیدهم که صدای رادیو و ضبط را نمیشنوم.

اما مسئله ای که مرا رنج میدهد این است که نمیتوانم زبان اشاره پدر و مادرم را بشنوم.

منبع : (نشریه آوای نگاه- ترجمه : پرستو فرمهینی فراهانی) 

+ نوشته شده در  86/10/01ساعت 11:16  توسط شیدا  | 

ياد گرفته ام که : 1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند. 2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند . 3. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود . 4. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم

==

چوب خدا صدا نداره . هر كي بخوره دوا نداره
واقعا" اعتقادش دارم.

+ نوشته شده در  86/09/27ساعت 9:3  توسط شیدا  | 

دیکته 

در یکی از روزهای پاییز، خواهرم با همسرش مجبور شد به سفر دو روزه برود به همین دلیل از من خواست تا در غیاب او مواظبت از سه فرزندشان را به عهده بگیرم. من نیز قبول کردم و آنان به مسافرت رفتند. شب هنگام، خواهر زاده کوچکترم "مهسا" رو به من کرد وگفت : خاله ! معلم ما گفته یک متن آماده کنید و به یکی از افراد خانواده تان دیکته بگویید. من گفتم : چون شنوایی ندارم نمی فهمم چه می گویی، پس نمی توانم دیکته بنویسم برو به برادرت "مجید " بگو تا ۵ دقیقه ای همه را برایت بنویسد. ولی مهسا در جوابم گفت : اون همش فوتبال نگاه میکند که در همین وقت برادرش گفت: ساکت بابا! گفتم عیبی نداره برو به خواهرت بگو، گفت : اون هم میگه درس دارم. گفتم باشد من می نویسم ولی کلمه ها را طوری بگو که من بفهمم تا بنویسم. رفت کاغذ و قلم آورد و شروع به گفتن دیکته کرد. بعضی از کلمات را به راحتی می نوشتم ولی بعضی از آنها را به سختی. و همش می پرسیدم، چی؟! و مهسا سعی می کرد که با اشاره به من بفهماند و چون اشاره بلد نبود حرص می خورد خلاصه چند کلمه ای را دست و پا شکسته نوشتم تا اینکه گفتن کلمه "ایجاد" از نوشتن بازماندم و اصلا" متوجه نمی شدم. مهسا برای فهماندن به من همش جیغ می زد و این کلمه را  ۱۰ یا ۱۵ بار تکرار کرد و چون دید نمیتوانم بنویسم (یعنی متوجه نمی شوم) در حالی که حرص می خورد و صدایش گرفته بود از روی ناچاری با انگشت دستش روی جلد کتاب فارسی اش نوشت "ایجاد" و من خیلی سریع کلمه را در ورق کاغذ نوشتم و خندیدم. بچه ها که شاهد تماشای این صحنه جالب و خنده دار بودند، با خنده های من همراه شدند و صدای خنده مان فضای اتاق را تا یک ربع تمام پر کرد. و به قول مهسا که می گفت عجب دیکته ای همش را خودم نوشتم.

منبع : (نشریه آوای نگاه - تالیف : لیلا پیکانی)

+ نوشته شده در  86/09/26ساعت 10:45  توسط شیدا  | 

پسر به مادر (۱۳۴۲)

"مادر عزیز سالها مرا در دامن پر مهر و محبت خویش پروراندی چه شبها که تا سحرگاه بخاطر من بیدار نشستی و بخیال خویش کلمات جان بخش در گوشم نهادی ولی غافل از اینکه من هرگز قادر بشنیدن آنها نبودم. هرگز صدای دلچسب و گرم ترا نشنیده ام و برای ابد از شنیدن هرصدائی محروم میباشم. من در سکوت جانکاهی زندگی میکنم و حال تو خود نیز میدانی که من کر هستم...."

این قسمتی از نامه یک جوان ناشنوا است که بعد از سالها زندگی در عالم سکوت هنگامیکه در اثر تحصیل و تعلیم توانست کلماتی را بنویسد برای مادر خویش فرستاد.

+ نوشته شده در  86/09/19ساعت 9:46  توسط شیدا  | 

+ نوشته شده در  86/02/24ساعت 15:28  توسط شیدا  | 

قورباغه ای که حرف دیگران را نشنید.

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند. ناگهان دو تا از آنها به داخل گوادل عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گوادل جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: دیگر چاره ای نیست َ شما به زودی خواهید مرد. دو قورباغه حرفهای آنها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند تا از گودال خارج شوند و در همان حال قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید چون نمیتوانید از گودال خارج شوید. بلاخره یکی از قورباغه ها تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت . او به ته گودال پرتاب شد و مرد. اما قورباغه دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. بقیه قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار، اما او با توان بیشتر برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد و بالاخره از گودال خارج شد. وقتی از گودال بیرون آمد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرفهای ما را نشنیدی؟ معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.

منبع : روزنامه جم جم ، آوای نگاه

 =====

جغرافیایی

+ نوشته شده در  86/01/25ساعت 12:52  توسط شیدا  | 

یک روز چند مهمان وارد دبستان ناشنوایان باغچه بان شدند. حشمت که از شاگردان خوب و بزرگسال بود به پیشواز انها رفت و گفت : بفرمائید دفتر.

مهمانها اشاره به من کرده از حشمت پرسیدند:

آن طفلک کرولال است؟

(از طلعت ارجمندی اموزگار ناشنوایان)

****

یک روز در چهار راهی منتظر آمدن اتوبوس بودم . بعد از مدتی خانمی با حجاب که فقط چشمها و بینی اش از زیر چادر پیدا بود به طرفم امد و از من چیزی پرسید که من متوجه نشدم و از خانم پرسیدم که چه می گویید: خانم هم چند بار چیزی به من گفت که بازهم متوجه نشدم. بعد از مدتی از خانم خواهش کردم رویش را باز کند تا من از روی لبخوانی معنی حرف او را بفهمم. اما خانم فکر کرد که من می خواهم سربه سرش بگذارم اخمهایش را درهم کرد و کشیده جانانه ای به من زد و سپس چند تا فحش داد و راه خود را در پیش گرفت و رفت.

(ساسان عظیمی شاگرد باغچه بان)

****

سوال : اگر گفتی آن مرد چرا گردنش را کج گرفته.

جواب : اخر گوش چپش سنگین است.

****

معلم : پرویز چند سال داری؟

پرویز: ۱۱ سال دارم.

معلم : اشتباه میکنی تو سال گذشته ۵ سال داشتی.

پرویز : میدانم که سال گذشته ۵ سالم بود و امسال ۶ سالم. خوب پنج و شش میشود ۱۱

======

Deafiran

+ نوشته شده در  86/01/19ساعت 8:53  توسط شیدا  | 

باهم بخندیم :

کری

مرد کری بدیدن دوستش رفت که سگ دوستش مثل  دیوانگان به شدت باو پارس می کرد و

او بدوستش گفت: شما دیشب خوب نخوابیده ؟

چرا این حرف را میزنی؟

برای اینکه او  مرتب مرا نگاه می کند و تمام مدت خمیازه می کشد.

***

دعوای زن و شوهر کرولال

زن و شوهری که هر دو کرولال بودند باهم دعوا می کردند.

زن با اشاره انگشت هر فحشی که د لش می خواست به شوهرش داد

ولی وقتیکه شوهرش خواست جواب فحش هایش را بدهد

زن چراغ اطاق را خاموش کرد.

***

خاصیت کری

معذرت میخواهم آقای دکتر برای معالجه گوشم چقدر باید تقدیم کنم؟

دکتر : ۵۰ تومان

بیمار: فرمودید ۲۰ تومان؟

دکتر : عرض کردم ۵۰ تومان

بیمار: خیلی ممنونم ، هیچ فکر نمی کردم اینقدر بزرگواری بفرمایید و گوشم را مجانی معالجه کنید.

+ نوشته شده در  85/12/20ساعت 13:9  توسط شیدا  | 

 آقاي « شنوا » و استخدام پزشك هندي

نمي دانم چرا خبر استخدام چند صد پزشك هندي ياد آقاي « شنوا » را در خاطرم زنده كرد . آدميزاده اي كه با گوشهاي ناشنوايش هرچيزي را بگونه اي ديگر ميشنيد . مثلا اگر به او ميگفتند آقاجان – مي گفت ، گفتي بادمجان ؟

شايد شما هم اگر جاي من بوديد ياد آقاي شنوا را گرامي ميداشتيد زيرا سالهاست عده اي از هنديان نزديك توپخانه يا ميدان سپه و در اطراف خيابان اميركبير يا همان خيابان چراغ برق خودمان به كسب و كار استغال دارند و بعضي از آنها حتي بيش از چهل – پنجاه سال است كه در ناف پايتخت اين مملكت زندگي ميكنند و از صبح تا شام با خريداران ايراني بخصوص تهرانيها به صحبت و چانه زدن مشغول هستند ولي من هروقت با آنها صحبت كرده ام از بي استعدادي خود در شگفت شده ام كه چرا هر مطلب فارسي را اين بندگان خدا بايد چند بار تكرار كنند تا بنده يا بسختي متوجه شوم و يا آز شرم حضور آنان تظاهر به فهميدن كنم اگر باور نداريد خودتان يكمرتبه مراجعه فرمائيد تا صدق عرايض حقير (‌در اين يكمورد بدون تقصير ) آشكار شود حالا بيائيد و تماشاگر صحنه فارسي حصبت كردن آنهائي شويد كه در كشور خودشان بمدتي كوتاه نوعي فارسي بياموزند كه با ساير عوارض مسافرت و تشخيص و تضمين صلاحيت اخلاقي و بابت استخدام و معاينات پزشكي .... و .... و .... و .... فقط صد دلار يعني مبلغي حدود هفتصد تومان خرج برداشته باشد .

اين بسيار خوب و كار باصرفه اي است و حتي ميشود گفت يكي از شاهكارهاي فن اقتصاد است و شايد در آينده منافع بيشماري عايد مردم نمايد ووقايعي روي دهد كه شنيدن هر يك از قصه ها و بقول امروزيها (‌جوك )‌هايش بيش از هفتصد تومان ارزش داشته باشد بطور مثال توجه فرمائيد : دوستي تعريف ميكرد يكي از پزشكان ماهر بخاطر خدمت به همنوع و كسب تجربه هاي بيشتر مصمم شد كه چندي در روستاها مشغول مداواي درد مندان شود . اتفاقا" روزي در يكي از روستاهاي آذربايجان عيال مشهدي رحيم كه از ناراحتيهاي زنانه رنج ميبرد به اين پزشك مراجعه ميكند و ناراحتيهاي خود را با لهجه مخصوص همان روستا براي پزشك بازگو ميكند .

جناب دكتر بلافاصله بيماري بسيار ساده اي را تشخيص داده جعبه اي كه داراي هفت عدد شياف بوده از كيف خود درآورده و ميگويد هر شب در موقع خواب يكي از اين شيافها را به دهانه رحم ميگذاريد و انشاا... حتما معالجه خواهيد شد و اگر بازهم ناراحتي داشتيد بعد از يكهفته به من مراجعه كنيد .

پس از يكهفته زن به اتفاق شوهرش مشهدي رحيم به نزد طبيب مي آيد و اظهار ميكند كه حالش نه تنها خوب نشده بلكه بدتر هم شده ضمنا" شوهرش هم گلو درد دارد و يكي دو روز است كه نميتواند حرف بزند و خيلي ناراحت است و رنج ميبرد .

اين پزشك ماهر و با تجربه كه با اميدواري و اطمينان كامل شيافها را به زن داده بود و انتظار داشت كه حال زن يا بيماري بسيار ساده اش بهبود يافته باشد در تعجب بود كه چه واقعه اي سبب عدم معالجه او شده و به گمان آنكه دستور استعمال را بكار برده با كنجكاوي پرسيد مگر هر شب اين شياف به دهانه رحم نگذاشتي ؟

از جواب زن ، پزشك بيچاره مدتها تعجب زده و حيران مانده بود و نميدانست از واقعه مضحكي كه اتفاق افتاده بخندد يا بحال مريض و شوهرش گريه كند چون در لهجه محلي آن روستا مردم « رحيم » را « رحم » ميگفتند و زن هر شب در موقع خواب يك شياف در دهان شوهر مادر مرده گذاشته بود .

از مشهدي رحيم و شاهكار عيالش بگذريم و به روزگار آينده مردم هموطن و پزشكان كشور دوست خود هندوستان بينديشيم كه در آن ديار پهناور كه شبه قاره اش گويند و دومين كشور از نظر جمعيت در جهان است و همچنين تا آنجا كه ديده ايم خوانده ايم و شنيده ايم امراض گوناگون با مردم آن مرز و بوم چه ميكند و چه قيامتي برپا ميشود و بعضي از امراض از قبيل طاعون و وبا و آبله را بيماري بومي شبه قاره هندوستان مي شناسند .

آيا اين پزشكان در آنجا كاري ندارند كه انجام دهند يا آنكه كاري نميدانند و مردم آن ديار به آنها مراجعه نميكنند ؟ و ما ميخواهيم جان افراد كشور خود از زن و مرد و كودكان بيگناه را بدست اين پزشكان ( فارسي ندان ) بدهيم .

در اينجا راجع به عدم اطلاعات كافي اين پرشكان از آداب و رسوم و سن و بيماري هاي بومي اين مملكت سخن نمي رانيم چون باعث اطاله كلام ميگردد .

كمبود افراد متخصص در كشور عزيز ما كه پيشرفتهاي همه جانبه اش در دنيا چشمگير ميباشد ، محسوس است و شكي نيست استفاده از نيروي فعاله آنان ، اگر تحت نظام صحيح باشد نتايج ارزشمند و سازنده اي خواهد داشت .

ممكن است بگوئيد در آمريكا هم خيلي پزشك ايراني و خارجي و هندي مشغول طبابت هستند . اين اشتباه است چون آنها اول زبان آموخته و بعد از سالها تحمل رنج تحصيل و تحقيق و گذراندن آزمونهاي سخت موفق به كسب اجازه طبابت ميگردند حال ما ميخواهيم بدانيم كه آيا وزارتخانه هاي مربوطه ، دانشگاهها ، سازمانهاي ذيربط خصوصا" « سازمان نظام پزشكي » در اين امر مهم و بسيار حساس كه سروكارش با جان مردم هموطن ما بستگي دارد مداخله اي داشته اند ؟ يا صرفا" اين استخدام بدين صورت از ابتكارات وزارت كار بوده است .

تا شنيدن جواب مناسب ياد آقاي « شنوا » در خاطر ما زنده خواهد ماند .

منبع : روزنامه

+ نوشته شده در  85/11/14ساعت 15:36  توسط شیدا  | 

پسری که سگ شد !!!

برگرفته از قصه های قابوسنامه

 

 

روزی ((شبلی)) به مسجد رفت که دو رکعت نماز گزارد. او بعد از خواندن نماز در گوشه ای از مسجد نشست تا به مناجات خدا بپردازد . اتفاقا در آن موقع ، تعدادی از کودکان مکتب به مسجد آمده بودند و مشغول غذا خوردن بودند .

شبلی دعای خود را به پاییان رسانده بودم که ناگاه چشمش به دو کودگ افتاد که در گوشه ای  از مسجد نشسته بودند . یکی از آن دو پسر ، لباس تمیز و قهوه ای رنگی به تن داشت و درمقابلش ظرفی پر از نان و حلوا بود .

پسر دیگر که لباسهای کهنه به تن داشت و انگشت پایش از میان سوراخ جوراب بیرون زده بود ، کمی نان خالی در دستش داشت .

پسر اول حلوا بر نان میگذاشت و میخورد... دومی که با حسرت به او نگاه میکرد ، گفت :من نان خالی و خشکیده دارم و نمیتوانم بخورم بیا و کمی حلوا به من بده . پسر اول سری تکان داد و با غرور گفت : نمی دهم ... بعد کمی فکر کرد!!! و در حالیکه لقمه ای از غذا را به دهان میگذاشت ، گفت :اگر سگ من باشی و پارس کنی کمی حلوا به تو می دهم .

 

 

پسر آب دهان خود را فرو داد و گفت : بسیار خوب ، بگو که چند مرتبه باید این کار را انجام دهم ؟

پسر اول در حالیکه لقمه ای دیگر به دهان می گذاشت ، گفت : سه بار ، فقط سه بار پارس کن تا به تو نان و حلوا دهم .

پسر دوم فوری دهانش را باز کرد و سه بار پشت سرهم پارس کرد ...

با شنیدن صدای پارس کردن او ، همان پسری که نان و حلوا میخورد شروع به خندیدن کرد. و در همین حال مقداری حلوا روی نان خشکیده ی پسر فقیر گذاشت . هر دو نفر آنها با اشتها شروع به خوردن غذا کردند.

با دیدن این صحنه  چشمان ((شبلی)) از حیرت خیره ماند. بدنش داغ شد و لرزه بر اندامش افتاد و سیل اشک از چشمانش جاری گردید.

یکی از آشنایان ((شبلی )) که در نزدیکی او نشسته بود ، با دیدن تغییر حال وی ، با نگرانی رو به او کرد و گفت : ای استاد بزرگ !! شما را چه شده است ؟! که اینچنین گریان گشته اید ؟

((شبلی)) نگاه غم آلود خود را به او انداخت و گفت : نگاه کن که شکم پرستی و قناعت نکردن با مردم چه میکند؟ چه میشد ؟ اگر آن پسر به نان خشک خود قانع میشد و طمع حلوای آن کودک را نمیکرد؟ تا سگ آدمی همچون خودش نباشد؟

 

+ نوشته شده در  85/06/04ساعت 9:2  توسط شیدا  | 

تونيو

 

گرچه تونيو با نقص جدي شنوايي متولد شده بود ولي والدينش تا 4 سالگي آنرا تشخيص ندادند. آنها تامدت زيادي فكر مي كردند تونيو كن ذهن يا كله شق است.

ظاهرا" تا يك سالگي خوب پيشرفت مي كرد. راه مي رفت و با اشيا بازي مي كرد، بعد خواهرش لوتا به دنيا آمد. وقتي مادر لوتا برايش حرف مي زد يا مي خواند او خيلي بيشتر از تونيو لبخند مي زد و مي خنديد. بنابراين مادر بيشتر براي لوتا حرف مي زد و مي خواند.

وقتي لوتا يك ساله شد چند كلمه حرف مي زد، در حاليكه تونيو هنوز حرف نمي زد. يك روز همسايه اي از مادرش پرسيد: تو مطمئني كه او مي شنود؟ مادر جواب داد: بله و با صداي بلند اسم او را برد و تونيو سرش را برگرداند.

در سه سالگي تونيو فقط دو سه كلمه مي گفت، در حاليكه لوتاي دو ساله بيش از 200 لغت بلد بود، خواسته هايش را بيان مي كرد، ترانه هاي ساده مي خواند و با خوشحالي با  كودكان ديگر بازي مي كرد. تونيو حساس تر بود و اغلب تنها بازي مي كرد. بيشتر اوقات بازي او با كودكان ديگر به دعوا و گريه ختم مي شد.

رفتار لوتا بهتر از تونيو بود. وقتي مادرش مي گفت كه  كاري را  نكند و  دليل آن را توضيح مي داد، او مي فهميد و مي پذيرفت. اما اغلب براي فهماندن مطلب به تونيو مجبور بود به او سيلي بزند.

يكبار در بازار دهكده ، لوتا  موز مي خواست و مادرش براي او خريد. چند لحظه بعد تونيو دزدكي يك انبه برداشت و شروع به خوردن كرد. مادرش او را با سيلي زد و تونيو خودش را روز زمين انداخت و با لگدپراني شروع به گريه و داد و فرياد كرد.

وقتي پدرش از ماجراي بازار باخبر شد، با خشم به او نگاه كرد و گفت: كي مي خواهي ياد بگيري كه هر چيز خواستي بگويي؟ توحالا 4 سالت است اماحتي سعي نميكني حرف بزني، احمقي يا تنبلي ؟

تونيو فقط به پدرش نگاه مي كرد و اشك از گونه هايش روان بود. نمي فهميد پدرش چه مي گويد اما نگاه خشمناك او را درك مي كرد. پدرش نرم شد و او را در آغوش گرفت.

رفتار تونيو بدتر و بدتر شد. در 4 سالگي مادرش او را پيش يك بهداشتكار برد كه آزمايش كرد و فهميد كه او ناشنوا  است.

حالا والدين تونيو سعي مي كنند گذشته را جبران كنند. سعي مي كنند با او روشن و آرام و در نور مناسب صبحت كنند و با استفاده از برخي علائم و حركات دست، مطالب را به او بهفمانند. تونيو كمي خوشحالتر است و چند لغتي بيشتر صبحت مي كند اما  هنوز در اداي خواسته هايش مشكلات فراواني دارد.

+ نوشته شده در  85/03/28ساعت 11:8  توسط شیدا  | 

ساندرا

وقتي ساندرا ده ماهه بود برادر ۷ ساله اش ، لينو آزمايش ناشنوايي را ياد گرفت و خواهرش را آزمايش كرد. وقتي پشت سر خواهرش قرار مي گرفت و اسمش را صدا مي زد يا زنگي به صدا درمياورد. ساندرا نه برمي گشت و نه حتي چشم هايش را برهم مي زد. فقط وقتي محكم روي تابه اي مي كوبيد، ساندرا حيرت زده مي شد. او به پدر و مادرش گفت كه به نظرش ساندرا خوب نمي شنود. آنها ساندرا را به يك مركز كوچك توانبخشي بردند. كارمندي او را معاينه كرد وگ فت كه ساندرا نقص جدي شنوايي دارد. بهداشتكار روستايي شرح داد كه خانواده چگونه مي تواند به ساندرا در يادگيري ايجاد ارتباط كمك كنند و نقاشي هاي زيادي از شكل دست كه علائم براي لغات روزمره بود، به ايشان داد.

هر بار كه صبحت مي كنيد با علامت دست ها منظور خودتان را نشان دهيد. تمام علائم و حركتهايي را كه در روستاييان متداول است، در اين حركت ها جاي دهيد. به كودكان ديگر هم طرز استفاده از آنها را بياموزيد و از آن يك بازي بسازيد. ابتدا ساندرا چيزي درك نخواهد كرد اما نگاه مي كند و ياد ميگيرد، به مرور خودش آنها را ياد گرفته و استفاده مي كند؟

پدر پرسيد: اگر او به علامت ها عادت كند، باعث عدم ياد گيري حرف زدن نمي شود؟

بهداشتكار گفت : نه ، اگر همزمان صبحت كنيد، مانعي نيست. علامت ها به درك لغات كمك مي كند و حتي او به اين شكل حرف زدن را هم زودتر ياد مي گيرد. اما آموزش حرف زدن از طريق لب خواني سال ها طول مي كشد. اول او نياز دارد كه با استفاده از علائم منظور خود را برساند و ذهن خود را  گسترش دهد.

خانواده ساندرا حتي در حرف زدن باهم شروع به استفاده از علائم مي  كردند. ماهها گذشت اما ساندرا نه حرف مي زد ونه علامتي نشان داد. اما با دقت بيشتري نگاه مي كرد.

در سه سالگي ساندرا به شروع نشان دادن علائم كرد. در ۴ سالگي بسياري از چيزها را از طريق علائم مي گفت و مي فهميد حتي چند  كلمه را هم لب خواني مي كرد مثل بله ، نه و لينو . اما با علائم بيش از هزار لغت و بسياري از جملات ساده را ادا مي كرد.

ساندرا شاد و فعال بود. او رنگ كردن عكسهاي و بازي بيست سئوالي را دوست داشت . لينو نوشتن حرف را به او ياد داد. يك روز از لينو پرسيد كه كي مي تواند به مدرسه برود؟

 

+ نوشته شده در  85/03/20ساعت 11:6  توسط شیدا  | 

معجزه خنده

پیر مرد هر بار که میخواست اجرت پسرک واکسی کرولال را بدهد، جمله ای را برای خنداندن او بر روی اسکناس می نوشت. این بار هم همین کار را کرد.

پسرک با اشتیاق پول را گرفت و جمله ای را که پیرمرد نوشته بود، می خواند. روی اسکناس نوشته شده بود: وقتی خیلی پولدار شدی به پشت این اسکناس نگاه کن. پسر با تعجب و کنجکاوی اسکناس را برگرداند تا به پشت آن نگاه کند.

پشت اسکناس نوشته شده بود: کلک ، تو که هنوز پولدار نشدی!

پسرک خندید با صدای بلند، هر چند صدای خنده خود را نمی شنید.

+ نوشته شده در  85/03/07ساعت 10:9  توسط شیدا  | 

ظرافت كودكانه

ابوالعصر از ظريفان عرب ، از كودكي خوش طبع و نكته سنج بود روزي پدرش او را به بازار فرستاد تا كله پخته بخرد و بياورد . رفت و كله اي خريد و گوشه اي نشست و تمام پوست و گوشت و مغز آن را خورد و استخوان خالي اش را در نان پيچيد و به خانه برد . پدر كه نان را باز كرد ، استخواني خالي از گوشت ديد ، از او پرسيد : چشمهايش كجاست ؟ گفت : كور بود ،‌گفت : گوشهايش ، گفت : كر بود . گفت : زبانش ،‌گفت : لال بود . گفت : اينها درست ، مغز او چه شد ؟ گفت : پيش از آنكه كر و لال و كور شود ، معلم گوسفندان بود و مغز سرش را براي بچه هاي گوسفندان خالي كرده بود . پدرش گفت : اين كله را ببر و به كله پز بده كه من كله نمي خواهم . ابوالعصر گفت : از من پس نمي گيرد ،‌چون آن را با همه عيب هايش به من فروخت .

+ نوشته شده در  84/03/25ساعت 20:58  توسط شیدا  | 

کری و لالی

حكيمي بعد از كد خدايي گفتست : تا ما مجرد بوديم ، كد خدايان گنگ بودند ( يعني ما را به نصيحت منع نكردند ) . اكنون كه كدخدا شده ايم ، مجردان كر كشته اند .‌» (يعني نصيحت ما نمي شنوند ) .

 

                                                                                                 لطائف الطوائف

 

+ نوشته شده در  84/03/06ساعت 15:33  توسط شیدا  |