تبليغاتX
ارتباطي - گذري به دنياي ناشنوايان
ناشنوا هستم
در سکوت اهوراييم خدا را صدا مي زنم (قسمت سوم)

مسوولين ما را ناديده نگيرند

نريمان ادامه مي دهد: من پسربچه بازيگوشي بودم با اين وجود رفتار معلم هاي دوران ابتدايي با من خيلي خوب بود و من از آن روزها خاطرات شيريني در ذهن دارم.
او از رفتار مردم رضايت دارد اما از مسوولين بسيار گله مند است و مي گويد: اکثر مردم شرايط ما را پذيرفته اند و خيلي راحت با افرادي نظير من ارتباط برقرار مي کنند چرا که اين مساله در جامعه جا افتاده که کم داشتن يک حس دليل بر کم استعدادي و ناتواني نيست اما متاسفانه مسوولين آن طور که بايد و شايد به فکر ما نيستند اين در حالي است که بيشتر مشکلا ت ما به دست مسوولين حل مي شود نه مردم و ما از مسوولين توقع داريم که اگر صدايمان را نمي شنوند لا اقل ما را ناديده نگيرند.
وقتي نريمان از تحصيلا تش صحبت مي کند يک نارضايتي در چشمانش موج مي زند. او فوق ديپلم گرافيک دارد اما دلش نمي خواهد در اين مقطع باقي بماند و به شدت علا قه مند است  ادامه تحصيل دهد اما مشکلا تي بر سر راه اوست که مانع از رسيدن او به آرزويش شده.
او مي گويد: من در بعضي از درس ها ضعيف هستم و ضعيف بودن من هم به دليل کم کاري نيست بلکه به خاطر موقعيت جسمي ام است. مثلا  من در درس ادبيات ضعيف هستم و هميشه در کنکور با اين درس مشکل دارم. چرا که درس ادبيات يکي از دروس پايه است و از ابتدا بايد با تمرين و تکرار به دانش آموز تفهيم شود و زبان مادري ما که در کتاب ادبيات به شکل اصولي آموزش داده مي شود از راه گفتن و شنيدن و تکرار در ذهن ها حک مي شود اما متاسفانه ما اين امکان را نداريم که کلمات را بشنويم و پايه آموزش ابتدايي ما هم آنقدر قوي نيست که اين آموزش ها را براي ناشنوايان به گونه اي صورت دهد که اگر ناشنوايان نمي توانند در کلا س اول ابتدايي صداي کلمات را بشنوند و آنها را بخش و هجي کنند لااقل با تمرين و ممارست سر کلا س شکل کلمات را به ذهن بسپارند. اما متاسفانه اين مساله در مورد من عملي نشد و من هنوز که هنوز است با درس ادبيات مشکل دارم و اين مشکل بزرگترين مانعي است که مرا از ادامه تحصيل باز داشته و من امسال نتوانستم در کنکور کارشناسي پذيرفته شوم.
او دوست ندارد با زبان اشاره با او حرف بزنيم و وقتي کسي با زبان اشاره با او صحبت مي کند دمق مي شود  چرا که ترجيح مي دهد با او مثل ساير هم سن و سالانش رفتار شود.
از نريمان در مورد آرزوهايش سوال مي کنم اما او فقط نگاهم مي کند و چيزي نمي گويد در اوج نگاهش پيداست که گوش هاي خاکي ما را لا يق شنيدن آرزوهايش نمي داند.
يقين دارم او هم مثل همه پسران 22 ساله در دنياي ساکت خود يک قصر نقره اي از آرزو ساخته اما دلش نمي خواهد از آرزوهايش چيزي بگويد.
شايد نريمان در شب هاي ساکت و آرام که تمام مردم شهر به خواب فرو مي روند و سکوت تمام شهر را پر مي کند، آرزوهاي بلورينش را روي پرهاي حرير فرشته ها به آسمان مي فرستد تا آرزوهايش بدون واسطه به گوش خدا برسد که او که تنها کسي است که آرزوهاي نقره اي نريمان را که به رنگ ستاره هاست در سکوت شب بي صدا مي شنود و دست هاي مهربانش را روي لب هاي خاموش نريمان مي گذارد.
آنچه مسلم است اعتماد به نفس تحسين برانگيز نريمان، رفتار مناسب خانواده او و به خصوص مادرش را در پي دارد. مادر نريمان که در کنارش نشسته از تولد فرزندش حرف مي زند و مي گويد: سال 64 بود که خدا نريمان را به ما عطا کرد.
خوب طبيعي است که در ظاهر او مثل همه بچه هاي عادي سالم به نظر مي رسيد و يک بچه دوست داشتني بود و من هيچ وقت تصورش را هم نمي کردم که اين نوزاد زيبا داراي مشکل باشد!
او ادامه داد: روزها گذشت و نريمان 6 ماهه شد و من حس کردم او با صداي راديو يا جاروبرقي از خواب بيدار نمي شود و در مقابل صداي شکستن چيزي هم از خودش عکس العمل نشان نمي دهد. با اينکه حدس هايي زده بودم اما به هيچ وجه نمي خواستم بپذيرم که پسرم ممکن است مشکل شنوايي داشته باشد. تا اينکه يک روز او را به مرکز شنوايي سنجي بردم و وقتي از دکتر شنيدم که شنوايي نريمان در حد صفر است تمام تنم يخ کرد.
دلم مي خواست اين حرف دروغ باشد. دلم مي خواست گوش هايم اشتباه شنيده باشند اما متاسفانه اين خبر درست بود و نوزاد من ناشنواي مطلق بود....

+ نوشته شده در  87/02/07ساعت 9:40  توسط شیدا  |