در سکوت اهوراييم خدا را صدا مي زنم (قسمت ششم)
اما فکرش را بکنيد که ديکته گفتن چقدر سخت خواهد بود اگر فرزند کلا س اولي شما ناشنوا باشد و زحمت يک چنين مادري چند برابر خواهد بود که بتواند هجي کردن کلمات را به فرزندش تفهيم کند.
مادر نريمان هم از اين قاعده مستثني نبوده است، اوهم پابه پاي پسرش از کلا س اول ابتدايي درس ها را بارها وبارها تکرار کرده است تا تصوير کلمات در ذهن پسرش نقش ببندد و اکنون که او از دانشکده گرافيک فارغ التحصيل شده است، حس مي کند هنوز نتيجه زحماتش را آن طور که بايد و شايد نگرفته و راه ادامه تحصيل بايد براي نريمان باز باشد تا او بتواند قد کشيدن پسرش را لحظه به لحظه در دنياي علم ببيند.
او مي گويد: زماني که نريمان به مدرسه عادي مي رفت از معلم هايش مي خواستم در صورت امکان او را در ميزهاي جلوي کلا س بنشانند و کمي شمرده تر صحبت کنند تا نريمان از حرکت لب هاي آنان درس را بگيرد.
نام باغچه بان براي همه کساني که دنياي خاموششان از دنياي آدم هاي شنوا فاصله گرفته آشناست. مادر نريمان مي گويد: خانم ثمينه باغچه بان، دختر آقاي باغچه بان بود که او نيز چون پدرش در مدارس ناشنوايان فعاليت مي کرد، خانم فرخي مي گويد: در زمان ثمينه باغچه بان هيچ کدام از ناشنوايان حق نداشتند با لب خواني صحبت کنند و همه آنها موظف بودند زبان اشاره را بياموزند اما در حال حاضر بچه هاي ناشنوا لب خواني را هم مي آموزند.
مادر نريمان باز هم به گذشته برمي گردد و يادآوري برخي خاطرات ناراحتش مي کند.
گاهي اوقات، بعضي حرف ها آنقدر دل آدم را مي شکند که صداي شکستنش را سال ها بعد هم مي تواني بشنوي. او مي گويد: يک بار از يکي از مربيان نريمان شنيدم که اين بچه ها هيچ وقت به جايي نمي رسند و اگر خانواده ها آنها را به مدرسه مي گذارند فقط براي اين است که وقتشان تلف شود وگرنه اينها هيچ وقت در مملکت کاره اي نخواهند شد.
او مي گويد: شنيدن اين جملا ت براي مني که يک مادر بودم و آرزو داشتم پسرم اگر معلول است، محدود نباشد، خيلي سنگين بود. لذا با تمام مشکلا تي که در سر راهم بود نريمان را به مدرسه عادي بردم تا به خودم ثابت کنم که من پسرم را فقط براي گذراندن وقت به مدرسه نمي فرستم.
او مي گويد: در ميان هم کلا سي هاي نريمان پسرکي وجود داشت که تا ساعت 12 شب اطراف يکي از اتوبان هاي تهران، سيگار مي فروخت. ديدن اين صحنه برايم بسيار دردآور بود چرا که حس مي کردم صحبت آن مربي در مورد برخي خانواده ها حقيقت دارد و آنها براي دور نگه داشتن فرزند معلولشان از خانه او را وادار به سيگارفروشي مي کنند. اين بود که يک روز به منزل آنها رفتم و با مادرش صحبت کردم و گفتم که اين بچه نسبت به هم سن و سالا ن عادي خودش صدمه پذيرتر است و نبايد با آنها اين گونه رفتار شود.
او معتقد است: حمايت از خانواده هاي معلولين و جلوگيري از صدمه ديدن اين بچه ها کار مردم نيست، وظيفه دولت است.
او مي گويد: البته بچه هاي استثنايي پس از 18 سالگي زير نظر بهزيستي هستند و بهزيستي هم کمک هاي مالي به خانواده هاي آنان مي کند اما اين کمک به قدري ناچيز است که در دنياي پرتورم امروز حتي گوشه کوچکي از مشکلا ت آنها را نيز پر نخواهد کرد.
مادر نريمان در پايان گفت: درد دل من يعني درد دل تمام مادراني که فرزند معلول دارند و خواسته من اين است که مسوولين اين گونه افراد را ناديده نگيرند چرا که ناديده گرفتن آنها دليل بر نبودنشان نيست.
مريم هم يک ناشنواست او هم يک دانشجوست اما دل مشغولي هايي دارد که آنها را اين طور بيان مي کند، علي رغم توانمندي ها و استعدادهاي بسيار بالا ي معلولا ن متاسفانه وجود نگرش هاي منفي مانع از حضور ناشنوايان در جامعه شده و شايد بزرگترين مشکل افرادي مانند من، گوشه گيري وا نزوا طلبي به خاطر مشکلا ت ارتباطي آنها باشد. او معتقد است: رفتار جدي و توام با صبر و حوصله مردم مي تواند کليدي براي برقراري ارتباط ناشنوايان و گشودن درهاي بسته موجود در جامعه به روي اين گروه باشد.
مريم مي گويد: اکثر ناشنوايان به علت محروم بودن از قواي شنوايي از اخبار بي اطلا عند و در ادارات و جامعه نيز با آنها برخورد خوبي نمي شود.
او که در حال حاضر به صورت قرار دادي مشغول به کار است مسئله اشتغال را از ديگر مشکلا ت جدي ناشنوايان مي داند و خواستار رفع اين مشکل است.
او مي گويد: نخستين چيزي که کارفرمايان به آن توجه مي کنند اين است که فرد ناشنوا از قدرت تکلم نيز بي بهره است در حالي که همين فرد اگر در جاي مناسب خود قرار گيرد دقت بيشتري در کار از خود نشان مي دهد.
همچنين عباس هاشم پور پدر يک ناشنوا در اين باره گفت: هنوز در جامعه ما ناشنوايان را به عنوان يک فرد توانا باور ندارند و اين امر موجب شده تا اين قشر علي رغم توانايي هاي بسيار از داشتن منبع درآمد وزندگي عادي محروم باشند.
او معتقد است: فقر فرهنگي و محدوديت هاي موجود در جامعه مشکلا ت ناشنوايان و حتي ساير معلولا ن را تشديد مي کند.
هاشم پور مي گويد: بايد از طريق رسانه هاي جمعي اين موضوع آموزش داده شود که سمعک هم مي تواند مانند عينک باشد و نبايد مورد اشاره يا توجه خاص مردم قرار گيرد.
او همچنين براين باور است که بايد مراکزي براي آموزش اوليا در خصوص چگونگي ارتباط و رفع نيازهاي عاطفي و فيزيکي فرزندان ناشنوا ايجاد شود.
يک شهروند هم در اين باره مي گويد: ناشنوايان نيازمند برقراري ارتباط مستقيم با جامعه هستند و بايد درهاي جامعه به روي همه معلولا ن گشوده شود.
مينا اکبري در ادامه گفت: هر نوع بي مهري و خداي ناکرده برخورد ناشايست باعث رنجيده شدن آنان مي شود چرا که معلولا ن از روحيات لطيف و حساس تري برخوردار هستند و مردم نبايد با ندانم کاري و سهل انگاري خود «محدوديت» معلولين را به «محروميت» تبديل کنند.
يک دانشجوي روانشناسي هم گفت: فرهنگ نادرست «معلولي مساوي با ناتواني» حتي در بين مسوولا ن و کارفرمايان نيز رسوخ کرده و در اکثر موارد درخواست ناشنوايان براي داشتن فرصت شغلي بي پاسخ مانده است.
مرجان شاکري مي گويد: ناشنوايان به دليل عدم ارتباط مستقيم با ساير افراد، گمان مي کنند جامعه، بهاي لا زم را به آنها نمي دهد.
او معتقد است: تقويت روحيه ناشنوايان و ساير معلولا ن مي تواند بزرگترين خدمت به اين قشر باشد و شايسته است مسوولا ن با برنامه ريزي لا زم زمينه اشتغال اين قشر را فراهم کنند.