تبليغاتX
ارتباطي - طنز
ناشنوا هستم

ظرافت كودكانه

ابوالعصر از ظريفان عرب ، از كودكي خوش طبع و نكته سنج بود روزي پدرش او را به بازار فرستاد تا كله پخته بخرد و بياورد . رفت و كله اي خريد و گوشه اي نشست و تمام پوست و گوشت و مغز آن را خورد و استخوان خالي اش را در نان پيچيد و به خانه برد . پدر كه نان را باز كرد ، استخواني خالي از گوشت ديد ، از او پرسيد : چشمهايش كجاست ؟ گفت : كور بود ،‌گفت : گوشهايش ، گفت : كر بود . گفت : زبانش ،‌گفت : لال بود . گفت : اينها درست ، مغز او چه شد ؟ گفت : پيش از آنكه كر و لال و كور شود ، معلم گوسفندان بود و مغز سرش را براي بچه هاي گوسفندان خالي كرده بود . پدرش گفت : اين كله را ببر و به كله پز بده كه من كله نمي خواهم . ابوالعصر گفت : از من پس نمي گيرد ،‌چون آن را با همه عيب هايش به من فروخت .

+ نوشته شده در  84/03/25ساعت 20:58  توسط شیدا  |