تبليغاتX
ارتباطي - معمای عشق
ناشنوا هستم
آقای روزبه قهرمان یک مقاله راجع به عشق برایم فرستاده بود. بسیار جالب است

 

معماي عشق

 طي ديداري كه با تام سونگا – مولف خوشنام و استاد برجسته زبان انگليسي مقيم تورنتو داشتم ، او من را به تماشاي فيلم دفترچه the note book تشويق كرد. تماشاي اين فيلم و همچنين فيلم در عشق و جنگ و فيلم ويراني ، در واقع من را به تامل هرچه بيشتر در رابطه با معماي عشق انداخت كه در تعيين سرنوشت انسانها چقدر تاثير گذار است. هر چند قبلا" توفيق خواندن منظومه ليلي و مجنون نظام گنجوي به عنوان نمونه برجسته ادبيات كهن خودمان داشتم اما واقعا" اعتراف مي كنم كه تماشاي فيلمهاي ياد شده داراي مضمون عالي به همراه زيرنويس، احساس غيرقابل وصف به من بخشيده كه توي ايران اصلا" نداشتم.

معرفي دو فيلم مورد علاقه ام را با آرزوي اينكه سرويس زيرنويس براي كمك به درك ناشنوايان بزودي در كانال هاي تلويزيون ايران مورد استفاده قرار گيرد، آغاز مي كنم و تماشاي آنها را كه  در بازار ويديو وجود دارد، به تمام عزيزان و علاقمندان توصيه مي كنم .

 

 

پرده اول فيلم در عشق و جنگ In Love and war (1996 ميلادي)

 

 سرباز آمريكايي جواني به نام ارنست همينگوي در جبهه شمالي ايتاليا در طول جنگ جهاني اول دچار زخمي حاد از ناحيه پا شد. او را به بيمارستان صليب سرح متعلق به آمريكا آورند كه يك پرستار داوطلب آمريكايي به نام آگنس وان كوروفسكي در آنجا خدمت ميكرد.

با اينكه صحبتي از قطع احتمالي پاي ارنست شده بود، آگنس در سايه فداركاريهاي شبانه روزي خود توانست نه تنها مانع جراحي قطع پا بشود، بلكه امكان راه رفتن مجدد را به ارنست بخشيد.

ارنست نوزده ساله با مشاهده اين خدمات خيرخواهانه به پرستار بيست و شش ساله دل باخت. اما آگنس كه خود وقف پرستاري سربازان مجروح خارج از  كشور آمريكا كرده بود، اصلا قصد ازدواج نداشت و با اين حال ، به طنز ارنست را بچه و خود را خانم بچه ناميد. ارنست بعد از بهبود كامل و بازگشت به آمريكا، مرتبا" نامه هاي عاشقانه براي آگنس مي فرستاد. با پايان جنگ جهاني اول و توقف فعاليتهاي درماني صليب سرخ ، آگنس بامسئله اي پيچيده ، يعني نحوه پاسخ به تقاضاي ازدواج ارنست روبرو شد و ظاهرا" بخاطر عدم تناسب سني كه در جامعه آن زمان مذموم به حساب مي آمد، نامه مودبانه اي شامل جواب منفي براي او فرستاد. ارنست كه در آتش عشق واقعي مي سوخت، دچار لطمه روحي و سپس عزلت نشيني شد. هرچه آگنس در هفت ماه بعد بخاطر دريافت اخبار ناراحت كننده در مورد سرباز سابق، به ديدن او در كلبه جنگلي دور افتاده رفت تا به او بگويد : چقدر دوستش دارد و حاضر به ازدواج است اما ارنست كه دچار ضربه روحي پيداكرده ، ديگر نميتوانست به اظهار عشق آگنس ، روي خوش نشان بدهد به آگنس گفت : شما مرا دوست داريد . اما شما هنوز آن (عشق) را نمي شناسيد. يعني آگنس نميتوانست قلب شكسته ارنست را لمس كند . بنابراين بهتر است ارنست را تنها بگذارد و از او دور شود. آگنس  با مهرباني خاصي او را دلداري داد. اما ديگر كار از كار گذشته بود...

(به زبان بهتر، ارنست شجاعانه حاضر به ازدواج با كسي نشد كه قلب او را با ارسال نامه جواب منفي شكست، هر چند عاشق اش باشد)

ارنست براي تسكين درد دروني خود به نويسندگي پرداخت و بزودي به بزرگترين رمان نويس آمريكايي مبدل شد وجايزه ادبي نوبل را گرفت. يكي از رمان هايش به نام وداع با اسلحه برگرفته از عشق ارنست به آگنس است. ارنست چهار بار ازدواج كرد و صاحب فرزنداني شده بود ، كه همگي به طلاق منجر شد. او سرانجام در سال 1961 خودكشي (خودكشي ارنست بيشتر جنبه سياسي داشت)  كرد. آگنس بعد از ازدواج در سال 1934، همچنان به فعاليت خود در صليب سرخ در طول جنگ جهاني دوم ادامه داد و بعد از پايان جنگ ، به امور هتلداري براي كمك به همسرش پيوست و زندگي آرام خود را تاسال 1984 (بيست و سه سال بعد از مرگ ارنست) گذارند، هر چند بخاطر داشتن نقش "اولين طرف عشق ارنست" مورد توجه و كنجكاوي همگان قرار داشت.

بعد از مرگ آگنس در سال 1984 كه نود و دو سال  داشت، تمام نامه هاي ارنست و عكسهاي تاريخي متعلق به او را كه آگنس با دقت نگهداري كرده بود، يكجا تحويل موزه و كتابخانه جان كندي شد تا مورد استفاده پژوهشگران قرار گيرد.در واقع ، آگنس با اين اقدام كه نوعي خدمت به جامعه ادبي امريكا است، نام خود را در كنار ارنست همينگوي كه از بزرگترين نويسندگان امريكا محسوب ميشود، جاودان و ماندگار ساختة در حاليكه با او ازدواج نكرده بود.در صورت جواب مثبت آگنس به تقاضاي ارنست براي ازدواج، شايد امكان تبديل سربازگمنام و مجروح به بزرگترين رمان نويس آمريكا در عصر حاضر به وجود نمي آمد.

 

پرده دوم : فيلم ويراني Damage(1992 ميلادي)

 

مردي ميانسال و خوشنام و عضو پارلمان انگلستان به نام دكتر استفان فلمينگ به معناي تمام خانواده دوست بود و به زن و فرزندان خود سخت علاقه داشت. در واقع ، از زندگي خوب و آرام و آبرومندانه برخوردار بود، اما در  اثر آشنايي تصادفي با يك دختر جوان فرانسوي به نام آنا در آستانه درگرگوني غير قابل تصوري قرار گرفت، چرا كه دكتر آستفان سخت عاشق قيافه معصوم و نگاه اسرار اميز آنا شده است كه دوست پسرش به نام مارتين ميباشد.

رفت و امد مخفيانه و گفتگو هاي عاشقانه ميان دكتر استفان و آنا تامدتي ادامه يافت و آتش عشق ميان اين دو به مرور زمان شعله ورتر گرديد. با اين حال ، دكتر استفان با توجه به موقعيت اجتماعي و خانوادگي خود اصلا" نميتوانست به جدايي از همسر خود به منظور ازدواج با آنا بينديشد. در مقابل ، آنا با اينكه عاشق دكتر استفان شده ، محذوريت اخلاقي داشت. سرانجام با قطعي شدن نامزدي آنا بامارتين كه به او هم عشق داشت، دكتر استفان مشكلات روحي پيداكرد كه راه حلي براي آنها وجود نداشت، زيرا از يك طرف، ناظر شادي پسرش بود كه در آستانه تشكيل زندگي مشترك قرار گرفته بود و از طرف ديگر ، شاهد شكستن قلب خويش بود، قلبي لبريز از عشق و اشتياق شديد نسبت به آنا كه داشت عروس اش مي شد. در نهايت ، ماجرا به تراژدي يعني مرك ناگهاني مارتين كه تصادفا" به وجود رابطه غير عادي ميان پدر ونامزد خود پي برده بود ، پايان مي يابد. دكتر استفان يك شبه ، تمام حيثيت و موقعيت عالي خود را از دست مي دهد و تنها دلخوشي او، داشتن يك عكس دسته جمعي از خودش ، پسرش و نامزد اوست كه به خاطر عشق ، هر دو و در نهايت همه چيز خود را از دست داد.  

+ نوشته شده در  85/01/26ساعت 12:29  توسط شیدا  |