|
|
|
|
|
خاطرات يك ناشنوا (براساس خاطرات از سيد مرتضي موسوي) در سال 1370 وارد دانشگاه شدم و پس از انس گرفتن با محيط دانشگاه و استاد مربوطه درگير دروس دانشگاهي و تحقيقات شدم. استاد وارد كلاس شد و گفت بايد همه دانشچوهاي حاضر در كلاس به چند گروه 3 نفره تقسيم شوند و كار گروهي و تحقيق انجام دهند و نمره پايان ترم بگيرند از آن جايي كه كلاس ما داراي جمعيت 20 نفره كه 19 نفر شنوا و يك نفر آن هم من ناشنوا بودم هيچ گروهي حاضر نشد مرا در گروه خودجاي دهد چرا كه فكر مي كردند فرد ناشنوا توانايي انجام كارها را ندارد و وقت گير است. همه وارد گروه ها شدند به جز من كه مجبور شدم بصورت انفرادي كار كنم گرچه استاد از ديدن كار بچه ها ناراحت شد ولي از نتيجه كار بسيار خشنود گشت در ابتدا من بسيار ناراحت شدم از اينكه چرا مردم سطحي فكر مي كنند و توانايي افراد را در نظر نمي گيرند ولي با تلاش و پشتكاري كه داشتم، توانستم بين 20 نفر دانشجو بهترين تحقيق را ارائه دهم و در كلاس رتبه اول را كسب كنم و تمامي دانشجويان از فكري كه داشتند، بسيار شرمنده شدند و در آخر هم استاد توصيه اي به هم دانشجويان كرد، اينكه انسانها نبايد به ظاهر افراد توجه كنند يعني اينكه معلوليت افراد مهم نيست شما بايد به توانانيهاي افراد توجه كنيد. به ياري خداوند توانستم تاكنون بيش از چندين طرح بين المللي كشيده و فرد مفيدي براي جامعه خود باشم. پس معلوليت اصلا مهم نيست مهم اين است كه انسان بتواند از توانائيهاي كه دارد خوب استفاده كند. |
||